تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
تراژدی شاعر و اتوبوس !: من اینجا شعر ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:25 تعداد بازديد : 831 |

تراژدی شاعر و اتوبوس

 

 

« در سه پرده »

(۱)
من اینجا شعر می گویم
تو آنجا شعر می گویی

خلایق شعر می گویند و ما هم شعرمی گوییم و
بعضی معر می گویند و می خوانند

عجب رویی !
مرا از روح شبنم تاب آهو رنگ سیمابی ملالی نیست،

برای شعر گفتن هم دگر امروزه حالی نیست
من از اعماق گردآلود دودآلود می آیم !

رئیس محترم،
ز فردا، گر اتول یاری کند من زود می آیم !

(۲)

کلامم بوی شلغم ناک احساسی است،
- آبی رنگ-

گلابی را چرا خوردند با گردو، بگویید آی آدمها !
چه تنگ است این طرف، آقا برو یک ذره آنورتر !

چرا هل می دهی جانم ؟!
چه شیرین است سوهان قم ای فریاد !

برادر جان !
چراکفش تو پایم را نمی فهمد ؟ !

چرا له می کنی پای مرا با کفش بی احساس گل مالت !
بزن راننده در را، من رسیدم باز کن در را !

نرو من مانده ام اینجا
الا ای مرد بی انصاف ! وا کن در

به جان مادرت وا کن که دیرم شد !
چرا رفتی ؟ بمان لختی !…

ولی افسوس…
خدایا ! بار الها ! کردگارا ! خالقا ! ربا !

محیطی وحشت آور ناک و دلگیر است و راهی نیست
دگر تا چند فرسخ آن طرف تر ایستگاهی نیست

خداوندا تو می دانی
که آنجا ایستگاهم بود
راهم بود.. !
خدا را شکر در وا شد !

کنون چون برق خارج می شوم تا باز گردم این مسافت را
چه خوشحالم ! ولی ای وای در را بست و پایم ماند !

کجا ای لامروت ؟ پای من مانده است در وا کن
اگر مردی بیا پایین و دعوا کن !

ولی انگار راه افتاد… ای فریاد…
ای بیداد…

(۳)

من اینجا شعر می گویم
دو ماهی رفته از آن روز تاریخی

من اینجا شاد و شنگولم
لبم از خنده لبریز است

هوایی جالب آلود آور انگیز است!
من اینجا خفته ام بر روی تختی نرم و مهتابی

سرم بر بالشی از پشم مرغابی !
عجب خوابی!

کنار تخت من جمعند طفلانم:
ثریا، سوسن و کبری و صغری، مهری و نرگس

حسن، جعفر، علی، محمود و اصغربا زنم لیلا !
چه خوشحالند

که می بینند من فهمیده ام احساس شرم آگین شبدر را !
و بر تخت مریضستان و با این پای مصنوعی

تو پنداری که من با پای سالم شعر می گویم !
عزیزم ! همسرم لیلا !
تو می دانی که من با پای چپ هم شعر خواهم گفت !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2073/%d8%aa%d8%b1%d8



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاییزان…! : هوا سرد است به روى ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:23 تعداد بازديد : 884 |

پاییزان

 

هوا سرد است!
به روى بینى ‏ام از سقف منزل مى‏ چکد باران،

زمین یخ، دست یخ، پا یخ، کمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط کردم اگر هنگام گرما «اوخ و اَخ»کردم

خدایا!
پاک، یخ کردم!

***
چراغى دارم اى یاران
که هر سالى در این ایام بارانى

زمن چیزى عجایب‏ناک و هشت الهفت! مى‏خواهد
چراغم، «نفت»می ‏خواهد!

چراغى مانده از اجداد من باقى
- الا یا ایها الساقى! -

دمش سرد است و آهش گرم
اما حیف، خاموش است!
×××
الا اى مرد نفتى، مرد روغن مال چرکین جامه، در بگشا!
منم، من! مرد سرما خورده بى ‏حال

منم، من! مرد هالوى کوپن‏ دار مشنگ بیخودى خوشحال!
نباشد بشکه‏ ات خالى، زبانم لال!
***
هوا سرد است و جانسوز است
یکى مى‏ گفت:

«روز اول هر سال
نوروز است
- و گرما مى‏ رسد از راه…»

صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز
صد و سى روز طاقت سوز
به فکر نفت باید بود – از امروز!

×××

على از من کتاب و کیف مى ‏خواهد
حسن کفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا!

زنم از من لباس پشمى و زربفت مى‏ خواهد
در این احوال وانفسا
چراغم نفت مى‏ خواهد!

×××

ستایش باد خیاطان ایران را
که ارزانى به ما بیچارگان کردند

تنبان را
مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى
الک، دفتر، سماور، اشک!

یعنى کشک!
خداوندا!
دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است
وزیر نفت و بنزینا!
هوا سرد است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2131/%d9%be%d8%a7%d9



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
صِله : یارى که مرا هست به او حاجت مُبرَم(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:13 تعداد بازديد : 858 |

این شعر نوشتم که بگیرم صِله از او

**

یارى که مرا هست به او حاجت مُبرَم

 دوشینه درآمد ز دَرَم خوشدل و خرّم

 او دلبرى آموخته چون حضرت حوّا

 من دیده بر او دوخته چون حضرت آدم

 از پیش و پسِ روسرى، آن زلفِ گره گیر

 از قصد، پى جلوه، برون آمده یک کم

 در خوشگلى آن بود که در عالمِ اوهام

 زیباتر از آن را نتوان کرد مجسّم

 از آبِ لب و لوچه من، مى ‏شد بى ‏شک

 با لوله کشى، کرد سه استخر، فراهم

 گفتم که بیا بنشین، اى دلبر و بگذار

 بر زخم جگر سوز من دلشده، مَرهَم

 «در کلبه ما رونق اگر نیست، صفا هست»

 خاگینه و دم پُختک و یَخنى لوبیا هم

 وَر میلِ دِسرِ دارى، اى لعبت شیرین

 در دیگِ سرگاز، مهیا شده شلغم

 بنشین که من اکنون بروم برقى و فى ‏الفور

 از کوچه بگیرم دو – سه تا «پپسى» و «زمزم»

 تا صبح بنوشیم و بگوییم و بخندیم

 همچون عُرفا، بى ‏خبر از آدم و عالَم

 من یکسره صحبت کنم از وضع سیاست

 تو یکسره غیبت کنى از اکرم و اعظم

 گر میلِ جوک تازه کنى، هست دو خروار

 در چنته‏ ام از هر رقمى، قدر مُسلم

 صبح سحر از خانه به محضر بَرَمت زود

 تا شیخ کند ما را تو را همسر و مَحرم

 این خانه یک خواب اجارى، تَهِ «شاپور»

 بهتر بُوَد از وسعت نُه گنبد طارم

 زین پرده زیبا، دو سه تا رَخت توانِ دوخت

 گر زان که تو خیاط شوى کم کم و نَم نَم

 بهر تو خَرَم گالش لاستیکى مرغوب

 ز آنها که لطیف است و جلو بسته و محکم

 چون شکر خدا، هست مرا مال و منالى

 هر جمعه توان کرد در این خانه، پُلو، دَم

 این جاه و جلال از چه کسى یافته‏ ام من؟

 جز حضرت آقاى «محمد على زم»

 آن سرور والا گهر، آن خادمِ فرهنگ

 کاندر خدماتش نبود نقطه مبهم

 در عرصه فرهنگ، نکرده‏ است کسى کار

 چون حضرت ایشان، ز مُکلا و مُعمّم

 ما قطره ناقابل و او بحر محیط است

 در بستر دریا، چه کند قطره شبنم

 آن گاه چه دریا، که اگر هم بچلانیش

 تا خویش نخواهد، به کسى پس ندهد نَم

 وَر میلِ به بخشش کند، از کثرتِ رادى

 اندر قَدَمَش لنگ مى‏ اندازد حاتم

این شعر نوشتم که بگیرم صِله از او

هستم به خدا بنده در این امر، مصمّم

 گر عاید شاعر، صله‏ اى شد که چه بهتر

 ما بنده شکریم، نشد هم، به جهنم!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1590/%d8%a7%d9%8a%

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حکایت شراکتى: برآشفته شد مرد ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:10 تعداد بازديد : 717 |

 حکایت شراکتى

 

«سگى پاى صحرانشینى گزید
به خشمى که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دخترى بود خرد

پدر را جفا کرد و تندى نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
***
برآشفته شد مرد صحرانشین
بکرد اندر آن دشت، چندى کمین

شد از دور پیدا، سگ سرفراز
به گوشى بلند و به دمبى دراز

ز جا جست و دمب درازش گرفت
دمر کرد سگ را و گازش گرفت

سگ بى ‏نوا با تنى زخم و زار
ز صحرانشین کرد آخر فرار

بمالید بر زخم پا، پوزه‏ اى
کشید از سر «بى‏ کسى» زوزه‏ اى

بگفتا که: من اهل یک‏رنگى ‏ام
خباثت نشد موجب لنگى‏ ام

مرا رنج از این علت بعدى است
که پنداشتم دوره سعدى است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1705/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9

 



برچسب ها: حکایت شراکتى,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:04 تعداد بازديد : 781 |

مثنوى ملانا!

 حکایت آن مرد کى تأسى از دولت کرد

 در رجوع به حکایت خاتون و کنیز

 **


 گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن!

 تا بگویم قصه آن پیرزن

 بگذر از آن پیرزن تا زین سبق

 قصه‏ اى دیگر بیارم بر ورق

 تا نپندارى که خالى بسته ‏ام

 باز یک مضمون عالى بسته‏ ام

 بود دکاندارى اندر شهر «رى»

 کسب و کارى مى‏ نمود آن نیک پى

 کاسبى مى‏ کرد از راه حلال

 خود ندید او جز زیان و جز ملال

 دید با این زحمت و این دردسر

 کاسبى چیزى ندارد جز ضرر

 دلخور از برنامه بازار شد

 کار و بار او به کلى زار شد

 چون «گران کردن» ز دولت دیده بود

 وان حکایات دگر نشنیده بود،

 جنس هاى خویش را اندر نهان

 کرد با تقلید از دولت، «گران»

 شب مصمم تا که در این راه شد

 صبح فردا، محتسب آگاه شد

 دستبندش زد که: «نفرین بر تو باد

 این چه جرم است و چه ظلم است و فساد

 باعث این کفرورزى کیست، کیست؟

 هین بگو تا این گرانى چیست، چیست؟»

 خواست تا لب واکند آن بینوا

 گفت: «خاموش اى پلید بى‏ حیا!

 تا مصمم گشتى اندر راه کج

 اقتصاد ملک را کردى فلج

 باعث این نابسامانى تویى

 بد تویى، قاتل تویى، جانى تویى

 هست عمرى زیر چنگال توییم

 سیزده سال است، دنبال توییم»

 مرد و زن گشتند گرد آن دو جمع

 همچنان پروانه، گرداگرد شمع

 کوس رسوایى در آفاقش زدند

 خفت و تا مى ‏خورد، شلاقش زدند

 شرح آن شلاق و آن خوف و خطر

 «این زمان بگذار تا وقتى دگر»

 زان عتابش عقده‏ اى در سینه شد

 لنگ لنگان بر در کابینه شد

 گفت یکسر با وزیران ودود

 آنچه در آن روز با او رفته بود

 کاى شما اندر گرانى اوستاد

 «مر مرا تقلیدتان بر باد داد!»

 از شما تقلید کردم، یک نفس

 زان سبب افتاد کارم با عسس

 رونق کار شما در چیست، چیست؟

 این گرانی هاى اصلى، کار کیست؟

 گفت یک تن زان میانه، کاى عمو

 هست رمز کار دولت در کدو

«خلق را تقلیدشان بر باد داد

 اى دو صد لعنت بر این تقلید باد»

 آن که عاقل بود، فهمید این کلام

 بیش از این عرضى ندارم، والسلام

 

 ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1815/%d8%ad%

 

 



برچسب ها: گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کشیدى و نکشیدم! : گذشتى و (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:59 تعداد بازديد : 820 |

از زبان استاد زنده یاد «مهرداد اوستا»

به شاعرى دیگر!

*

کشیدى و نکشیدم

**

گذشتى و نگذشتم، رَمیدى و نَرَمیدم
نهفتى و ننهفتم، چمیدى و نَچَمیدم

تو تا مدارج عالى، به اوج قدرت مالى
پریدى و نپریدم، رسیدى و نرسیدم

مدیح مردم نادان، سرودى و نسرودم
به نعره، چاک گریبان، دریدى و ندریدم

حواله‏ هاى «تویوتا» زمین و خانه و ویلا
گرفتى و نگرفتم، خریدى و نخریدم

به پیشگاه رئیسان، خمیدى و نخمیدم
کنار بادیه لیسان، لمیدى و نلمیدم

کنار دلبر مهر و، شَرا… شَ-… شربت لیمو
نشستى و ننشستم، چشیدى و نچشیدم

ز دوستان قدیمى، ز همدلان صمیمى
گسستى و نگسستم، بُریدى و نبریدم

خُزَ عبلات ادارى، براى تجارى
نوشتى و ننوشتم، دویدى و ندویدم

هزار نکته چون یخ، هزار بَه بَه و بَخ بَخ
پراندى و نپراندم، شنیدى و نشنیدم

تو بر زُغال فلانى، دَمیدى و نَدَمیدم
از آن که افتد و دانى، کشیدى و نکشیدم!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1824/%d9%83%d8%b4%d9%

 

/



برچسب ها: کشیدى و نکشیدم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه اداری : نامه‌ای از من به سوی ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:57 تعداد بازديد : 799 |

نامه اداری

 

نامه‌ای از من به سوی حضرت عالی
صدر مؤید، وزیر کار، «کمالی»

بعد سلام و دعا و عرض ارادت
بعد تعارف حضور حضرت عالی

گر که بپرسی ز حال بنده ی ناچیز
نیست به جز دوری تو، هیچ ملالی

بنده بی‌کار، شد مصدع اوقات
تا بکند عرض احترامی و حالی

زندگی ما تمام، خواب و خیال است
بس که شنیدیم وعده‌های خیالی

گاه پی کار، رفته‌ام سر جالیز
گاه سوی کشتزار گندم و شالی

پیش مدیر فلان اداره که رفتم
گفت که: «بپا به میز بنده نمالی»

چوب خطم از وفور قرض شده پُر
کیسه‌ام از قرض آن و این شده خالی *

کرد ز جیب کُتم معاینه دکتر
گفت شده مبتلا به ضعف ریالی

در صفحات جراید است که دارد
هی رقم اشتغال، رو به تعالی

نامه نوشتم که تا مگر کند از لطف
حضرت والی، عنایتی به موالی

عبد مذنّب مقیم زاویه ، ملّا
“اول اردیبهشت ماه جلالی”

*بعد التحریر:
رفت گرو،دیگ و تاس و چمچه و چنگال
رخت و لباس و لحاف و پشتی و قالی
قاشق و کفگیر و تشت و سیخ و سه پایه
دیزی و بشقاب و کشک ساب سُفالی!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1857/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%

 

 



برچسب ها: نامه اداری,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یک لشکر گدا! : مى‏ رود از هر طرف رقصان ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:52 تعداد بازديد : 417 |

یک لشکر گدا!

 

مى‏ رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا!
از دو سویت مى‏ رود، این‏ ور گدا، آن ور گدا!

گر دهى کمتر ز ده تومان حسابت مى ‏رسد
مى ‏کند گردن کلفتى، مى‏ کشد خنجر گدا!

با صداى دلخراشش ضجه مویه مى ‏کند
راستى در ضجه مویه مى‏ کند محشر گدا!

لعن و نفرین مى ‏کند گر قلب او را بشکنى
مى ‏کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا!

بر تو مى ‏چسبد مثال مرد مومن بر ضریح
گر بگویى من ندارم، کى کند باور گدا؟!

هست دایم با خبر از قیمت ارز و طلا
داند از هر شخص دیگر نرخ را بهتر گدا!

گر روى در خانه‏ اش، اطراف شمران یا ونک
دست کم دارد سه تا منشى، دو تا نوکر گدا!

در صف بنزین اگر با او بداخلاقى کنى
مى‏ کند لاستیک ماشین ترا پنچر گدا!

گر گدایان را براى پول در یک صف کنى
صف کشد از شرق رى تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانیدن ران چون برى دستى به جیب
با هیاهو مى ‏رسند از راه، یک لشکر گدا!

خودکفا شد از گدا این شهر و من دارم یقین
مى‏ شود تا سال دیگر صادر از کشور گدا!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1935/%d9%8a%d9%83-%d9%84%d8%b4%d9%83/



برچسب ها: یک لشکر گدا!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:35 تعداد بازديد : 708 |

نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول

 

نامه هاى مرد ذلیل

• نامه اول:

چه حاجتى به قاصد و پست و پیک؟
عیال نازنین، سلام علیک

با خط و نامه هم اگه بتونم
به خدمتت سلام مى رسونم

رفتى و دوریتو بهونه کردم
سلام گرم و عاشقونه کردم

دلت که سرد و خسته بود و غم داشت
سلام گرم و عاشقونه کم داشت

هم آشیون من تو این لونه اى
کفتر جَلد بوم این خونه اى

پرهاتو چیدم که یه وَخ با پرت
پر نکشى پیش پدر مادرت

تو بى خبر رفتى و پر خریدى
تا چشم به هم زدم، یهو پریدى

پرزدى و توخونه کاشتى منو
دلت اومد تنها گذاشتى منو؟

با اینکه تو همین دهات و شهرى
با من دو ماه آزگاره قهرى

نیومد از تو نامه اى، کلامى
نه تو پیام گیرمون، پیامى

بهم ندادى از موارد ذیل
نه آى دى و نه پى ام و نه اى میل

هیچ نمى گى شوهرم الان کجاست؟
تاج سرم، سرورم الان کجاست؟

هیچ نمى گى موهاشو کى مى جوره؟
هیچ نمى گى رخت هاشو کى مى شوره؟

هیچ نمى گى خورد و خوراکش چیه؟
وصله رخت چاک چاکش چیه؟

دورى تو، پاک خل و دیوونم کرد
بیا و پر بزن به خونه برگرد…

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1968/%d9%86%d8

 



برچسب ها: نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه های مرد ذلیل/نامه دوم ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:32 تعداد بازديد : 599 |

نامه های مرد ذلیل/نامه دوم 

 

• نامه دوم :


بخون ولى جواب نامه فورى

عیال نازنین من چطورى؟


تنگه دلم براى قیل و قالت

عزیز من، چطوره اصل حالت؟


اون شیر قبلنا، شغالتم نیست

من بمیرم، عین خیالتم نیست


حالا که هیچ، وقتى دوستم داشتى که

محل سگ بهم نمى ذاشتى که


همش مى گفتى: «اومدم اسیرى»

هى متلک، همش بهونه گیرى


جز ویدئو که خونه ی ننه م  بود،

خدا وکیلى تو خونه ت چى کم بود؟


تلخى زندگیت که مثل قند شد

یواش یواش زیر سرت بلند شد


آبى که شد اون دو تا چشم سیات

شدم اسیر چشم و هم چشمیات


با نق نق و غرغر و قهر و آشتى

خونه و زندگى برام نذاشتى


همه ش بکن نکن، همه ش تغیّر

همه ش بدى، همه ش  ستم، همه ش غر


با گریه روزمو به شب رسوندى

تا اینکه جونمو به لب رسوندى


گفتى: «مى رم» اما گرفتم تو رو

اونقده غر زدى که گفتم: «برو…»


•••


عزیز من رفته و برنگشته

ببین عزیز، گذشته ها گذشته


بیا، گذشته گفت وگو نداره

که خونه بى تو رنگ و بو نداره


بیا دوباره چاى تازه دم کن

بساط قیمه و پلو عَلَم کن


بپَز از اون کلوچه نوبرت

براى قند و عسلت، شوهرت


زنى که خوب و پاکه، شوهر مى خواد

خوب مى دونم جونت واسم در میاد


تا نگى عشقو دست کم گرفتم

ویدئومون رو از ننه م گرفتم!


 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1977/%d9%86%d8%a7%d9%85%

 



برچسب ها: نامه های مرد ذلیل/نامه دوم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد