تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
دیابت ::(مهدی استاد احمد ،حسن صنوبری و نادر ختایی ) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:08 تعداد بازديد : 3033 |

 دیابت

 

خبر آمد ابوالفضل زرویی
همان استاد رند طنز گویی

ز فرط قند در آثار نابش
شکر سرریز کرده از کتابش

چنانکه شعر ایشان کرده ثابت
گرفته وی از آثارش دیابت

بدون هیچگونه شک و تردید
دقیقآ آزمایش کرده تایید

دیابت دارد او از نوع حادش
خداوندا بگیر از قند دادش

شنیدم شست او رنجور گشته
سلامت از وجودش دور گشته

شکر در شست او تاثیر کرده
که رنگ صورتش تغییر کرده

نبات طنز ما! شستت سلامت
قلم در پهنه‌ی دستت سلامت

شکوه طنز در شعرت فزون باد
الهی قند از خونت برون باد

مرا وقتی که از شستت خبر شد
دلم از زخم هایت زخم‌تر شد

تو پیش از این فراوان زخم خوردی
دلت خون است پنهان زخم خوردی

تو در رگبار تهمت صبر کردی
ز نامردان نرنجیدی، که مردی

چرا “ز” گفنم اینجا؟ خبط کردم
و ایرادی دگر هم ثبت کردم

اگرچه ما سه تن اشعار دانیم
هنرمند و ادیب و خوش بیانیم

برایت شعر گفتن کار ما نیست
شکر در عرصه‌ی آثار ما نیست

شکر از مختصات آن جناب است!
چنانکه روشنی از آفتاب است

بر آن گشتیم اگر شعری بگوییم
غرض این بود احوالی بجوییم

نبات طنز ما! شستت سلامت
قلم در پهنه‌ی دستت سلامت

اسفند ماه سال ۱۳۸۶

 مهدی استاد احمد ،حسن صنوبری و نادر ختایی

این شعر مشترک را برای ابوالفضل زرویی

که به علت بیماری دیابت در بیمارستان بستری بود، سرودند.

 

http://aztanz.ir/2288/%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%aa/



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
درخت ِ امن ِ برادری!؛:: (عباس حسین نژاد) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:06 تعداد بازديد : 1058 |

درخت ِ امن ِ برادری!؛عباس حسین نژاد

 

دلدادگی ِ مرا پایانی نیست
جایی که دلتنگی‌هایم را نهایتی نه
درخت ِ استوار ِ پر میوه‌ی ِ زخمی!

ما هی از تو میوه چیدیم و
می‌چینیم
شادمان با دوست‌های‌مان حتا قسمت کردیم و
می‌کنیم
اما دریغ از دستی که آبی چیزی…

*
درخت ِ امن ِ برادری!
دوست داشتن‌ات با من چه می‌کند
در این هوای ابری ِ بی‌باران
و این جاده ِ بی‌تابلو

*
قلب ِ سفیدت را
هر روز به پرندگان تعارف می‌کنی
- به حتا لاشخورها نیز-

*

کوله‌پشتی‌ام را
می‌اندازم
به این راه ِ تاریک
ادامه می‌دهم

پیدایت می‌کنم؟

http://aztanz.ir/2014/%d8%af%d8%b1%f%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ذکر خیر استاد؛:: ( نسیم عرب امیری) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:03 تعداد بازديد : 1114 |

 

ذکر خیر استاد؛نسیم عرب امیری

 

 

به حضرت استاد ابوالفضل زرویی نصر آباد حفظه الله

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
همیشه روی لبم ذکر خیر استادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزادست

همان که از پس یک عمر کار فرهنگی
مقیم خانه ی بابا در احمد آبادست!

همان که با همه رندی زفرط ساده دلی
به دام توطئه نارفیق افتادست!

تمام ما حصل باغ عمر او این است
که صاحب پسری مثل شاخه شمشادست

به هیچ خلق و خوی اش انتقاد وارد نیست
جز این که حضرت ایشان به پیپ معتادست!

صلاح مملکت خویش خسروان دانند
که آن وجود مبارک هم آدمیزادست!

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
نه باب میل زرویی نصر آباد* ست!

به جز سواد و محبت گناه او این است
که کار دست جوانان نابلد دادست!

حضور محفل انس است و دوستان جمع اند
کسی که گوشه عزلت گرفته استادست!

اگر که مجلس طنزی هنوز پا برجاست
به لطف حلقه رندان**سال هشتادست!

پی نوشت:
*سکته هنگام ذکر نام حضرتش ثابت کرد که اسم بردن از ایشان ساده نیست!
**حلقه رندان عنوان شب شعر طنزی است که به صورت ماهانه در حوزه هنری برگزاری می شود.
طرح برگزاری این جلسات در سال ۱۳۸۰ توسط ابو الفضل زرویی نصر آباد به مدیر وقت حوزه هنری حجت الاسلام محمد علی زم ارائه واولین جلسه این شب شعر در مرداد ماه همان سال برگزار شد.

http://aztanz.ir/2010/%d8%b0%da%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نهضت «س. ز» ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:00 تعداد بازديد : 994 |

نهضت «س. ز»

 

جواد نوری:
آن قله کوه طنز را برگردان
بی‌جان شده، روح طنز را برگردان
رویش بده آن سبیل و شارب، یعنی
دوران شکوه طنز را برگردان
***

۲
محمدکاظم کاظمی:
ای مردِ همه طنزوران! مانده نباشی
گفتند که نابود شد آن سبلت داشی
گفتی که بریدند از این باغ، درختان
گفتی که چریدند در این کشت، مواشی
باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو
شاید گذرت خورده به سلمانی ناشی
از مردی تو آنچه عیان است سبیل است
حیف است اگر این چیز عیان را بتراشی
این اصل نباد برود از کف یک مرد
غم نیست اگر می‌شود اصلاح، حواشی
***

۳
سعید بیابانکی:
فدای طنز مرغوب و اصیلت
به قربان صفای بی‌بدیلت
بیا تا یک‌صدا از او بپرسیم:
ابوالفضل زرویی! کو سبیلت؟
***

۴
علی‌رضا قزوه:

۱
در خبر خواندم «بوفضل زرویی» زده است
آن سبیلی که نشانی ز فراوانی بود
کاش آن تیغ به جای دگرش می‌خوردی
که تراشیدن آن از سر نادانی بود
آن سبیل تو ـ ابوالفضل! ـ سبیل تو نبود
غیرت دولت ساسانی و سامانی بود
شیوه و سبک سبیل تو ز هندی بتر است
شیوه سبلت تو سبک خراسانی بود
ناصرالدین‌شاه از سبلت تو می‌ترسید
این سبیلی‌ست که شایسته سلطانی بود…

۲
دیدن عکس زرویی بی‌سبیل
باعث اندوه و دلتنگی شود
عده‌ای این‌رنگی و آن‌رنگی‌اند
تو مبادا سبلتت رنگی شود
بعد از این کوچک‌ترین تغییر آن
با همه باید هماهنگی شود
طرح من این است: اول آن سبیل
ثبت در میراث فرهنگی شود!

۳
تو ابوالفضل زود پیر شدی
سن و سال قیافه‌ات بالاست
ریش‌ها زود می‌شوند سپید
ریش‌ها را بزن تو بی کم و کاست
لیک اندر سبیل دقت کن
تو که مو را کشیده‌ای از ماست
نه در ایران زمین، که اندر مصر
سر موی سبیل تو غوغاست
شاید این خدعه کار اسرائیل
شاید این حیله کار آمریکاست
گویمت با زبان خوش حرفی
تا بفهمند جمله از چپ و راست
با تو اتمام حجت است این حرف
خیر بیناد آن‌که خیر تو خواست
بعد از این بی‌سبیلت ار بینیم
قتل عمدت اگر کنیم بجاست
ریش خود را خودت بزن، من‌بعد
اختیار سبیل تو با ماست

۴
او سبیل خود تراشیده‌ست و ما
همچنان ذکر جمیلش می‌کنیم
دوستداران ابوالفضلیم ما
می‌کشیم او را ـ ذلیلش می‌کنیم
بارالها، گرچه کوتاهی از اوست
با دعا کردن طویلش می‌کنیم
می‌بریمش تا مصلای کتاب
رونمایی از سبیلش می‌کنیم
***

۵
اسماعیل امینی
شوکت انسانی مردان سبیل
صولت مردانۀ انسان سبیل
خلقت را نقطۀ اوج است مرد
مردان را نقطۀ پایان سبیل
صاف شده صورت مردان چو یخ
بر یخ‌ها آتش سوزان سبیل
راست و چپ راهی گمراهی‌اند
راه حقیقت را میزان سبیل
نیمی از ایمان که به ریش است و پشم
نیمۀ والاتر ایمان سبیل
باری در قحطی مردانگی
چارۀ این قحطی و بحران سبیل
***

۶
محمدرضا ترکی:
سبیلی را به بیلی نصب کردند
سپس مانند اویی آفریدند!
ز طبع شکرین و طنز زیباش
چه خوشمزه هلویی آفریدند
سبیلش را چو زد در بین یاران
به ناگه های و هویی آفریدند
برای شاعران با این بهانه
مجال گفتگویی آفریدند
چک تضمینی طنز است بی‌شک
از آن سبلت چو مویی آفریدند
***

مرداد ۱۳۸۹

http://aztanz.ir/1958/%d9%86%d9-%  جهت  اطلاعات بیستر کلیک کنید



برچسب ها: نهضت «س. ز»,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نسیم نوروزی از ره آید، (اسماعیل امینی) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:54 تعداد بازديد : 1179 |

در ستایش آقا ابوالفضل زرویی نصرآباد؛اسماعیل امینی

**

نسیم نوروزی از ره آید، به بوستان غنچه لب گشاید
که بلبلی نغمه ای سراید، خبر دهد از گل وبهارش

ولی در این باغ بی پرنده، چه جای شادی چه جای خنده
که در شروع قصیده بنده، بگویم از وضع خنده دارش

بهارِ بی سبزه وگل است این، قصیدۀ بی تغزل است این
در این میانه نگو فول است این ،خطاست اوضاع روزگارش

چه روزگاری عبوس وغمگین، چه نوبهاری بدون ماشین
که خرسواری بدون بنزین،رود به سوی دیار و یارش

نوشته بر لوح روزگاران، خوشا بر احوالِ خر سواران
که در بهاران وسبزه زاران، خوش است حالِ خر وسوارش

نه هر سوار آن سوارِ دانا ، حکیمِ کامل ادیبِ یکتا
محیطِ فضل و محاطِ دلها به هر زمان اهل دل دچارش

هزار دفتر اگر بجویی، هزار دیوان اگربگویی
به مدحِ استادنا زرویی، نگفته ای خود یک از هزارش

هم اوست ملای طنز ورندی ، به نظم و نثر وبه هوشمندی
چه در عراقی چه سبک هندی ،کلام شیرین واستوارش

چه استواری امیر لشکر بسی دلاور یل سخنور
به طنز ورندی عبیدِ دیگر ،صلابتی دارد اقتدارش

به صولتِ همترازِ شیرش ، به طبعِ وقادِ بی نظیرش
به نثرِ شیوای دلپذیرش، به نظم شیرینِ آبدارش

سر است هنگام سرفرازی، یگانه ای در رفیق بازی
به باوفایی به چاره سازی، به خلق وخوی اش، به اعتبارش

به سروِ قدش ، به باغِ تیپش ، به چایِ داغش، به داغِ پیپش
سزد که سازد کسی کلیپش، به پاسِ لبخندِ باوقارش

به خویش گفتم: آهای شاعر! برای آن رندِ عصرِ حاضر
قصیدتی کن به بحرِ وافر،به مدحِ استاد وافتخارش

چه فکرِ زیبا وبی نظیری! ولی مبادا به خود بگیری
که از نسیمِ عرب امیری، رسیده این کار وابتکارش

(چه شاعر خوب و مهربانی، چه طنزپردازِ پرتوانی)
(که در همین دورۀ جوانی ،به پختگی ها رسیده کارش)

به مدح استاد بازگردم، اگرچه من ادعا نکردم
که مردِ میدانِ این نبردم، هم اوست بی شبهه تک سوارش

نه تک سواری که شهریاری، دلیر مردی بزرگواری
به کلک زرین مشکباری، به لوحِ سیمینِ پرنگارش

کشیده نقشی به خنده رویی، به دل ستانی به نکته گویی
چنین کند هر زمان زرویی ، درودِ ما هر زمان نثارش

به هر زبان نامش آشناتر، به هر زمان قامتش رساتر
ندیدم از او سخن سراتر،میان خاصانِ روزگارش

بگو سمندِ سخن براند، که گُل بریزد،که دُرفشاند
بماند او تاسخن بماند، سخن سرایان، سپاس دارش

به قصه وشعرِ دلنوازش، به طبعِ موزونِ نغمه سازش
بماند او با سبیلِ نازش، به یادها چون کمان وآرش

قصیده گفتم برایِ یارم ، از اوگمانِ صلت ندارم
ولی همیشه امیدوارم، که گل بچینم ز گل عذارش

خدایِ لبخند و مهربانی، خدایِ خوبی وشادمانی
تویی که دلسوزِ شاعرانی ، تو باش باری نگاهدارش

 

روز آخر اسفند ماه سال هشتاد وهشت
اسماعیل امینی

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1928/%d8%af%d8%b1%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سیبیل داره یه عالمه (نادر ختایی) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:52 تعداد بازديد : 1426 |

 سبیل نامه؛نادر ختایی

 

سیبیل داره یه عالمه / هر چی بگم بازم کمه
از سیبیلش خون می چکه / خون فراوون می چکه

سیبیل داره دوتا دوتا / از ش بخوا جدا جدا
از این سبیل تا اون سبیل / پل می زنیم با هفتا فیل

از این ورش تا اون ورش / تاکسی بگیر برو سرش
نه یک جهش نه صد جهش/ ماشین بگیر برو تهش

از این کنار تا اون کنار / باید بری تو با قطار
رو سیبیلت تاب می خوریم/ از آب خوریش آب می خوریم

وقتی غذا فراهمه / باید بگم همه کمه
سبیل داره یه عالمه / می ره تا ته قابلمه

سبیل داره طبق طبق / سگا بدورش وق وق
سبیل داره دو کله قند / کمون کمون و گیس بلند

سبیل داره الو الو / بفرمایین شما جلو
سبیل داره عروس برون/ کنار حوض یه تشت خون

تو باغ قدم مدم نزن / درختا رو بهم نزن
خودش کنار رز میره / سیبیل کنار حوض میره

سبیل نگو بلا بگو / خوشگل خوشگلا بگو
سیا سیا سیا سیا / سیا ولی طلا بگو

ماهم که اینجا جا داریم / اینجا برو بیا داریم
اگه سیبیل مال شماس / پس این چیه که ما داریم

میگن یه بار اب می خوره /تو بچگیش تاب می خوره
یه لاخی از سبیلشون / به چشم مهتاب می خوره

می خوام یه کم زور بزنم / قافیه تنبور بزنم
قوم عجوج مجوج بیان / بگین که با عروج بیان

سبیلاتو جور می کنی /تنم رو مور مور می کنی
نوکاشو نو تیز می کنی / دلم رو ریز ریز می کنی

حالت دودی بش نده / فر عمودی بش نده
فر تعادلی ببین / باخما منه! قلی ببین

قربون شعر و طنز تو / تحفه های نطنز تو
فدای نزل و بزلاتم / کشته هجو و هزلاتم

می ریزه از لبات غزل / واست می شم حسن کچل
بزن یه بار سبیلاتو / تا من ببینم لباتو

فدای اون لبات بشم / ول کن می خوام فدات بشم
همه بگین فداش فداش / رستمم این سیبیل نداش

از سیبیلاش خون می چکه / خون فراوون می چکه
سبیل داره یه عالمه / هرچی بگم بازم کمه

 

نادر ختایی

نادر ختایی این شعر را پنجم خرداد۱۳۸۱در

 منقبت سبیل “ابوالفضل زرویی نصرآباد” سروده است!

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد 

http://aztanz.ir/1361/%d8%b3%



برچسب ها: سبیل نامه؛نادر ختایی,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ساقی بده از آن می مشدی‌ت سبویی(قصیده مدحیه؛امید مهدی نژاد) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:48 تعداد بازديد : 747 |

قصیده مدحیه؛امید مهدی نژاد

تقدیم به سالار طنز ایران‌زمین

حضرت ابوالفضل زرویی نصرآباد

که دیر زیاد ـ بعون الله تعالی

 

**

ساقی بده از آن می مشدی‌ت سبویی

تا قایمکی تر کنم از باده گلویی

زآن می که کند زاویه‌ی دید مرا باز

اعطا کندم پنجره‌ای رو به ویویی

کز خانه برون آیم و از خلق ببرّم

بالشت و تشک پهن کنم بر سر کویی

دیوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را

مستانه زنم چنگ به ریشی و به مویی

گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید

چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی

[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم

بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]

در باغچه‌ی شعر و سخن جنبی و جوشی

در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی

این طایفه‌ی طنز چه بی پشت و پناهند

این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی…

ساقی بده از آن می مشدی به حریفان

تا هریکی از گوشه‌ای افتند به سویی

شاید که چو مولانا یک مرد برآید

دستی به سبوی می و دستی به کدویی

شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر

تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی

شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی

یا آن‌که برون آید از این دخمه دخویی

این جمله محال است، بیا تا بنشینیم

با یاری و دودی و کتابی لب جویی

ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم

از شاعر فحل و خفن و نادره‌گویی

آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد

آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی

آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود

ترکیبِ تنومندی و پیراسته‌خویی

آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت

آن معدنِ کم‌رویی و انبارِ نکویی

در فضل و هنر مثل گلی بین نواری

در صدق و صفا مثل پری روی ننویی

ماهی، جگری، باقلوایی، شکلاتی

کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی

هر تار سبیلش که اسارت‌گهِ جانی‌ست

صد بار زکی گفته به «زندان کچویی»

این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی… آری

استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی

باید بروم سر به سراپاش بمالم

پیدا نتوان کرد دگرباره چنویی

ای سروِ قدت برتر از آزادی و میلاد

ای گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی

بی شوق تو بلبل نزند چه‌چهِ مشدی

بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی

هر مزّه که در پای سخن‌های تو ریزم

بی‌مزّه چنان شلغم در جنب لبویی

در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا

ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گویی

[این صنعت اغراق نه خالی‌ست ز واقع

ما چون تو نجستیم،‌ شما نیز نجویی]

*

گر زآن‌که قوافی نمی‌افتاد به تنگی

می‌شد که از این دست بگویی و بگویی

ای شاعر، از این بیش مشو مایه‌ی تصدیع

قافیه نمانده‌ست به‌جز «تویی» و «رویی»

اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:

ساقی بده از آن می مشدی‌ت سبویی…

 

 

قصیده مدحیه؛امید مهدی نژاد

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1290/%d9%82%d8%b5%db%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
می‌خواهم با تو حکایت :: ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:44 تعداد بازديد : 1037 |

سنگ ِ دریا؛علی رضا روشن

 

به ابوالفضل زرویی نصرآباد
که کلماتش نه سنگ ِ سنگسار، که ریگ ِ رمی ِ ظلمت است

**

می‌خواهم با تو حکایت ِ سرنوشت ِ سنگی کنم
به نقلی

از تبار و از تن ِ کوه
که خنجر ِ مورب ِ باران‌های ِ به گاه و بی‌ گاه ِ آسمانش
از صخره برید

و از فراز پستان ِ برنز ِ قله
به حفره‌ی ِ وحشی ِ دره کشاند
- آن‌جا که رود را

رسوب شب
سردی سرب می‌دهد
و عفت ِعفیفانه‌ی ِ سبزه
از قساوت ِ سرما
عفونت می‌کند -

باری
در تفسیر این هبوط
برخی بگفتند:
“ناف سنگ را

به نام بستر رود بریدند
تا از عبور بی‌عشوه‌‌ی آبش
تعمید دهند
که سنگ

با بطن ِ بی دهلیز قلبش
هیچ دانه‌ای را لانه نبود
آری

تا او را کفاره‌ی نخوت تاریخش مقبول افتد
قسمت رود کردند”

نیز قضای مقدر سنگ را
- راویان دیگر-
این‌گونه عبارت کردند:

“تا از غرور بی‌اعتبار ِ اساطیری‌اش بکاهند
قسمت ِ قعر دره را

بر پیشانی ِ فولادش نوشتند
که بادا که آونگ ِ سرطانی ِ نهر ِ نر
هم از عهده‌ی ِ بکارت ِ مادینگی‌ ِ عنین او برآید”

ایشان را ماسه‌‌های ماسیده در چشم‌انداز بی‌عمق رود
آیت ِ انکسار ِ غرور ِ سنگ بود

که گفتند:
“سنگ از رود
باردار ماسه می‌شود
تا بشکند”

القصه
هر کسی به ظنی
قصه‌ای ساز کرد
در اثبات ِِ سنگ
که عصمت نداشت
و رود
که طاهره بود

یکی گفت:
“به رودش دادند
از رودش طهارت دادند
تا محیای ِ سنگ ِ سنگساری شود”

- و از مخیله‌ی ِ بی رحم ِ سفاهتش
ثواب ِ انفجار ِ مغز ِ بلوط اندامی گذشت
که گناه او
نعمت لب بود و لذت بوسه -

باری هر کسی قصه‌ای ساز کرد
از ظلم و از گناه او
لیک یکی نگفت

که گذرگاه ماسه و سنگ
معبر ِ پالودن رود است
که آب
هر چه از سرچشمه‌اش دورتر
فساد ِ او بیشتر
نگفت یکی
نه
نگفت:

که چشمه از سنگ می‌جوشد
حاشا که یکی نگفت
که برکه از رود دور افتاده است
که رود از دریا
که دریا از اقیانوس

افسوس که یکی
حتی یکی در کار نبود
که عیار سنگ را به محک دیارش دریا بساید
نبود یکی در میانه
حسرتا که نبود

تا مرثیه تنهایی‌ سنگ را بسراید
بنگارد
که دیار سنگ دریاست
که او را سرچشمه‌
دریایی بود
که خشکید

تا هر ارتفاع حقیرانه‌ای
پیش چشم اهل زمین
کوه جلوه کند
دریا اگر نمی‌خشکید
کوه را آدمی کی می‌دید؟

آدمی
خو کرده به عادت عجول ِ کج‌فهمی
هر آنچه گردن او را به فراز برد
مظهر شگفت‌آور جلالت می‌داند
اما
غافل است
که گردن را
هیبت عمق به زیر می‌خواند

حال بشنو حکایت سنگ
او رسم سجده به جای آورد
گردن به زیر انداخت
طهارتش را به رود داد
وقف دریا شد
محو اقیانوس

و زان پس
از تکه‌ی غریب و خالی او در کوه
جوانه‌ای رویید
یادگار ِ هجرتش

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/587/%d8%b3%d9%



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سلام گرم این موجود عامی::( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:40 تعداد بازديد : 785 |

در تودیع جناب حسین انتظامی

از مدیریت مسؤولی روزنامه ی «جام جم»

**

سلام گرم این موجود عامی

به آقای حسین انتظامی

که یک وقتی مدیر جام جم بود

برای خویش،شخصی محترم بود

فلک در خدمتش برپای می شد

خزر در لولهنگش جای می شد

اگر مطلب زپـــرتی بــود یا تاپ

نمی شد نقطه ای بی حکم او چاپ

ولی از بس که آقا بود و محجوب

نمی زد زاغ تحریریه را چوب

نه دست مفلسان کوتاه می کرد

نه پا در کفش خلق الله می کرد

چو خلق از حضرتش بودند راضی

کجا کاری به کارش داشت قاضی

خوشا ایشان که رفتن باورش شد

دم رفتن، زبان خوش سرش شد

نه با او بهر ماندن شرط کردند

نه دمپایی به سویش پرت کردند

در این دنیا که یک دنیا گشاد است

دهان باز بی روزی زیاد است

توکل بر خدا کن بار دیگر

بگو این هم نشد یک کار دیگر

بلی، گیرم که دیگر جام جم نیست

ولی البته اصلاً کار ، کم نیست

قدم در عرصه ی فرهنگ تا چند؟!

برو دنـــبال کــــاری آبــــــرومند

کتانی باش! مخمل خواب دارد

بکن کاری که نان و آب دارد

اگر این هم نشد من باب خنده

بیا بنشین کنار دست بنده

به دوریم از خلایق مثــــل ارواح

حقیــــر و بختــــیار و میرفتــــــاح

به وصف ما سه هم صحبت همین بس

«سه تنها و سه سرگردان،سه بی کس»!

چو راهب،در به روی از خلق بسته

چنان چون تاجران ورشکسته

گریزانیم از معروف و عامی

چو دختربچه از مرد جذامی

در این منزل اگر چه تنگنا هست

برای هر که با ما هست،جا هست

نگو کار شما کار سخیفی است

که بیکاری خودش شغل شریفی است

گرفتن پول دستی از برادر

یقیناً از گدایی هست بهتر

گدایی هم که نوعی پیله مزدی است

به نزد عاقلان،بهتر ز دزدی است

چه بد رسمی که هر کس نیست خائن

شود عبرت چو دیوان مدائن

ز اسب افتاده ی پا در هواییم

زهی آیینه عبرت که ماییم

تکان دادند،دست بنده خط خورد

حواسم پرت شد تیرم غلط خورد

شما هر جا نشینی قدر داری

هنر مندی و جا در صدر داری

شما ، کم در نکویی نیستی که

ابوالفضل زرویـــی نیستی که

بلی،من نیز نامی بودم ای کاش

حسین انتظامی بودم ای کاش

وجودت از هجوم قصه آزاد

تنت سالم،لبت خندان،دلت شاد

برو! پر رفت و آمد باد راهت

خداوند جهان پشت و پناهت

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/558/558/



برچسب ها: سلام گرم این موجود عامی,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
براى علیرضا قزوه؛ بدهید یک دور بزنیم::( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اخوانیات , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:38 تعداد بازديد : 1317 |

براى علیرضا قزوه؛ بدهید یک دور بزنیم!

 **

 

گفت: «چیزى بخوان»

 گفتم: «یک سالى مى‏شود که چیزى نگفته‏ام»

 گفت: «چه بهتر!

 به میمنت این اتفاق فرخنده

 الحمدلله رب العالمین!»


 روزگار بدى شده است

 این آمریکاى جهان‏خوار،

 هى با پیتزا به ما تهاجم فرهنگى مى‏کند

 و ما، هى با آن مقابله مى‏کنیم

 پیتزا دلِ ما را به درد مى‏آورد

 گیرم از پس این فتنه برآمدیم

 با لازانبیا و بیف استروگانُف چه کنیم؟


 بیایید براى همه چیز غصه بخوریم:

 براى خانه‏هاى شیک

 براى اتومبیل‏هاى مدل بالا

 براى خوشحالى و کف زدن مردم

 براى لباس‏هاى آستین کوتاه…

 بیایید آن قدر غصه بخوریم تا بترکیم!


 پسر همسایه ما

 به موهایش ژل و کتیرا مى‏مالد

 و کیف سامسونت دارد

 حتى اودکلن‏هاى گران قیمت به خودش مى‏زند

 و همیشه مى‏خندد

 و با این کارهایش

 ارزش‏ها را زیر سوال مى‏برد

 اما من هیچى را زیر سوال مى‏برد

 اما من هیچى را زیر هیچى نمى‏برم

 و حتى فوتبال هم تماشا نمى‏کنم

 به جز من و هفت – هشت نفر دیگر

 همه دنیا کافرند

 الهى همه بمیرند، من خلاص شوم

 اگر شما هم با ما هفت – هشت نفر موافقید

 بگویید: آمین!


 دیشب حساب کردم

 دیدم اگر هواپیماهاى کشور را

 عادلانه تقسیم کنند،

 به هر ایرانى صد و شصت و پنج گرم هواپیما مى‏رسد

 حق‏مان را ندادید هم ندادید

 لااقل

 بدهید یک دور بزنیم!


 شرم و حیا از بین رفته است

 حتى تلویزیون هم پس پریروزها

 یک فیلم کمدى پخش کرد

 چرا گریه را از مردم دریغ مى‏کنند؟

 کاش بهانه‏اى پیدا مى‏شد

 تا به دستاویز آن

 یک شکم سیر گریه مى‏کردیم

 آخ که چقدر گریه خوب است

 محبوب است

 مطلوب است

 و از این قبیل!


 من یک بار گفتم: «سینما»

 و مادرم دهانم را

 با وایتکس شست

 و یک بار پدرم گفت:

 «مواظب مواضع خودت باش.»

 و من از آن روز

 هِى مواظب مواضع خودم هستم

 شما هم اخلاق‏تان را خوب کنید

 نمى‏کنید؟…

 مَیلَش!


 امروز،

 دوباره اورکت پوشیدم

 برادرم خندید

 گفتم: «بروتوس… ببخشید: برادر… تو هم؟»

 گفت: «آخر مرد حسابى!

 تابستان است

 و این ره که تو مى‏روى به تاجیکستان است!»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/276/%d8%a8%d8%b1



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد