تبلیغات اینترنتیclose
شعر نو و طنز
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
هلا ! آه ای عمو نوروز !::من از آن دورها(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:35 تعداد بازديد : 851 |

هلا ! آه ای عمو نوروز !

 

من از آن دورها دیدم
که می آید به سوی خانه مخلص، « عمو نوروز»

عیالم زیر لب غرید:
« من آخر با چه چیزی می توانم کرد از این مهمان ، پذیرایی؟

نگو : « با قند، با چایی» !
خدا ناکرده، آخر این که از ره می رسد، عید است

و اقدامات او در راستای « آمدن » شایان تمجید است…!
بگو آخر !

بگو من با چه چیزی می توانم کرد از این مهمان، پذیرایی؟… »

 


***

 


عیالا ! چرخ دخل بنده، دارد می کند فس فس
بفرما ! این تو و این عیدی مخلص

بخر با آن
برای خانه، مایحتاج لازم را
مضافاّ هم(!)

لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !
و ایضاّ میوه و شیرینی و آجیل
و ای زن ! اندکی تعجیل !

****
عیالا ! زندگی زیباست
و این جا منتهای آرزوی مردم دنیاست !
خدا را شکر کن که خانه مان، قطب شمال و آن طرفها نیست !

یکی از دوستان می گفت
که در این وقت سال، آن جا
نمی دانی که می آید عجب سوزی !

ولیکن در عوض – شکر خدا- این جا:
« ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی»

****
عیالم می کند غرغر
و زیر لب،

سخنرانی خود را می کند آغاز، با ترفند
(نجواگونه)

- با یک حالت « خط و نشان »، مانند-
- هلا ! ملا !
من اینجایم

(درون مطبخ خودمان ) بسان شیر
ملاقه تازه، اینجا
لنگه کفش کهنه آنجا، و
کنار دست من، کفگیر !

برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !
برای من به جای رهنمود و چاره جویی، شعر می خوانی؟

بکن… عیبی ندارد… بعد از این، از من
اگر خواهی چلومرغ و خورشت سبزی و قیمه،

به صد اطوار می گویم:
« الا یا خیمگی، خیمه… » !

***
دهان را می گشایم من
به قصد پاسخی در خور

- و شاید پاسخ غایی-
که می آید به سویم از هوا، یک لنگه دمپایی !

و از سوی دگر چون تیر
به فرقم می خورد کفگیر !

****
هلا ! آه ای عمو نوروز !
کجا داری می آیی … های ؟ !

پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است
به تعبیر دگر: در خانه مان جنگ است !

نیا نزدیک !
نظر کن پای چشمم را !
بگو اصلاّ

الا ای ناگرفته از کبود چشم من، درسی !
تو بالا غیرتاّ
- این تن بمیرد-
از عیال من نمی ترسی ؟ !

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1144/%da%a9%d8%a8



برچسب ها: هلا ! آه ای عمو نوروز !,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آثار باستانی! ::من و « زیور »(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:31 تعداد بازديد : 819 |

 آثار باستانی!

دو تا کفتر

 نشسته ‏اند روى شاخه ی سدر کهنسالى..

«مهدى اخوان ثالث»

                           **                        

من و « زیور »
- که باشد بنده را همخانه و همسر -

نشسته ایم توی خانه ی زیبای باحالی
و دیگ « آش جو » مان بر سر بار است

و ما را استکانی چای در کار است
غم و رنج و عذاب و غصه در این خانه متروک است
خلاصه، لُبّ مطلب، از قضا، آن سان که می بینی،
حسابی کیفمان کوک است !

اگر زیور به من گوید که: « ملا جان ! »
جوابش می دهم با مهربانی : « جان ملا جان !
من از تو نگسلم تا هست جانی در بدن، پیوند
به جان هشت سر فرزندمان سوگند… ! »

***

- بیا نزدیک، ملاّ جان !
ز پشت پنجره، بنگر خیابان را

بفرما کیست این مردی که می آید ؟
- کدامین مرد، زیور جان ؟ !

- همان مردی که رنگ مرکبش زرد است
همان مردی که شاد و خرم و مسرور

برامان دست می جنباند از آن دور… !
- بلی می بینمش، اما نمی دانم که نامش چیست.

گمان دارم که او بی توش مردی، راه گم کرده است
و شاید باد دیشب، جانب این سمتش آورده است !

- ببین ملا ! عجب خوشحال و شنگول است !
و خورجینش از این جایی که می بینم پر از پول است

گمانم بخت گم گردیده ی ما باشد این موجود فرخ فال
به قول یقنعلی بقال:

« بر آمد عاقبت خورشید اقبال از پس دیفال ! »
- عیال نازنینم، اندکی خاموش

همای بخت و اقبال تو، دارد می تکاند پاچه هایش را !
و دارد می نماید سینه اش را صاف
بیا بشنو، ببین دارد چه می گوید:

***

- هلا ای شهروندانی که بی تزویر و بی ترفند
شکفته روی لب هاتان ز شادی، غنچه ی لبخند

منم، من، شهرداری مرد گلدان مند
منم مرد عوارض گیر خود یاری ستاننده

منم، من، خانه های بی مجوز را، بنا، از بیخ و بن کنده !
منم بیچارگان را درد بی درمان !
منم چونین… منم چونان… !

***

دو روزی رفته از آن روز …

***

من و زیور
نشسته ایم، زیر سایه ی کاج کهنسالی !
و آنک بچه هامان نیز

به بازی، داخل ویرانه های خانه مشغولند
ومن قدری بد احوالم
دلم آن سان که می بینی، دچار رنج و بی صبری است

و چشمانم، کمی تا قسمتی ابری است !
دگر زیور نمی گوید که : « ملا جان ! »
و من دیگر نمی گویم: « بفرما، جان ملا جان ! »

چرا؟ چون خانه مان یاد آور ویرانه های « آتن » و « بلخ » است
و ما اوقاتمان تلخ است !

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/370/%d8%a2%d8%ab



برچسب ها: آثار باستانی,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بزن قدّش!::ای بلوغ مبهم تبدار(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:25 تعداد بازديد : 758 |

بزن قدّش!

 

ای بلوغ مبهم تبدار
ای فراخ جاری انگشتر و سیگار

ای ستیغ پچ پچ پسکوچه های ساکت و نمدار
آنک ای محبوب دلخواهم

بنده این جا، این طرف ، پهلوی درگاهم
و تو را من چشم در راهم«۱»

***
من در این گرما که آدم می زند گه گه
توی آن له له

هیچ گاه اصلاّ نمی خواهم که مثل بعضی آدم ها
توی بنزی شیک و کولردار بنشینم

مرد مردانه
و بیایم کلّه ی ظهری در خانه
و گذارم دست را بر بوق ممتدّش
تا که هر کس بشنود، زیر لبی گوید:
« لعنت حق بر پدر جدّش »

***
بنده از دریا کنار و جنگل و کوه و کمر بیزار می باشد
وقتی آنجا پای آدم می شود از جزر و مد آب دریا خیس
پس چرا باید رود آنجا، مگر بیمار می باشد ؟!

****
من ندارم هیچ اصلاّ جانب سدّ و درخت و قایقش میلی
و پکر می باشم از این چیزها خیلی

مثل مجنون در فراق خانمش لیلی !
چون ندارد هیچ لطفی جز خنک بازی

- و نمی باشد به جان عمه ام این حرفها،
پشت هم اندازی-

و چنین کاری – به سد رفتن – اصولاّ از جهاتی
کار عقلانی نمی باشد
و چرا آدم رود جایی که از سوراخهای آن به آدم آب
می پاشد ؟!

***
گر تو هم مانند من بیزاری از دریاچه و از جزر و از مدّش
و پکر از بنزی و از بوق ممتدّش
و نداری هیچ میلی جانب کوه و کنار و چشمه و سدّش
پس بزن قدّش !

***
پاورقی:
«۱»- توی این قسمت

شعر خود را آب بندی کرده ام بنده
یعنی از اینجا به بعدش ، تازه شعرم رفته تو دنده!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/537/%d8%a8%d8%b2%d9



برچسب ها: بزن قدّش!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاره ترین قسمت دنیا !::کفشهایم کو؟!…(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ... ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:24 تعداد بازديد : 2030 |

پاره ترین قسمت دنیا !

 

کفشهایم کو؟!…


دم در چیزی نیست.
لنگه کفش من اینجاها بود !

زیر اندیشه این جاکفشی !
مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

***
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود
کفشستان !

که به اندازه انگشتانم معنی داشت…
پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت… !

***
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود…

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد.

« خواب در چشم ترش می شکند »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید!

کفش من می فهمید
که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صفهای دراز.
من در این کله صبح
پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن« نانوایی» می گویند !
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم
… اما نه !
کفشهایم نیست !
کفشهایم… کو ؟!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

 

http://aztanz.ir/1315/%d9%be%d8%a7



برچسب ها: پاره ترین قسمت دنیا !,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
راز سر دیوار::حصار سنگچین دور باغ انگار (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:22 تعداد بازديد : 1334 |

راز سر دیوار

 

حصار سنگچین دور باغ انگار کوهی بود
و من با دوستم – « جعفر »- خطر کردیم

و با حسرت به سوی سر درختی ها نظر کردیم
سپس آب دهان مان را فرو دادیم

و با چشمان پرسشگر ز هم آهسته پرسیدیم
برای رفتن اندر باغ، آیا هیچ راهی نیست؟

سپس گفتیم : آیا باغبان در باغ… ؟
و بعداّ پیش خود گفتیم: گاهی هست، گاهی نیست

***
رفیق من که از من شعر خوان تر بود
کشید آهی و با من گفت:

چنین اندر کتابی خوانده ام که روی یک سنگی
نوشته بود رازی مبهم و مغشوش

و شاید روی این دیوار هم رازی است…
به او گفتم:

« چطوری می شود فهمید رازش چیست؟ »
به من گفت: « اینکه آسان است…

همین حالا
شما قلاب می گیری و مخلص می رود بالا
و هر رازی که آنجا بود می خواند. »

به فکرش آفرین گفتم
شدم شاداب

و کردم پشت بر دیوار و دستان را به هم قلاب
و جعفر رفت بالا روی دست و شانه ها و کله بنده

و من می کردم از خوشحالی و شور و شعف خنده
و جعفر بر سر دیوار مکثی کرد
و از آنجا پرید آهسته اندر باغ
من اندر کوچه ماندم با دهانی از تعجب، باز

و گفتم : های ! جعفر ! های !
برادر جان !
چه رازی بود آنجا، هان ؟ !

و جعفر، آن طرف، با خنده، در حالی که گویا میوه می لمباند
با من گفت:
هلا ملا !
نوشته بود آن بالا

که: هرکس روی دوش دیگران بالا تواند رفت
رود آن سو و تا آن جا که جا دارد، بلمباند
حلالش باد اگر رند است و می تاند !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1479/%d8%b1%-%



برچسب ها: راز سر دیوار,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
چیستان!::بگو چه هست آن (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 01:08 تعداد بازديد : 856 |

چیستان!

 

بگو چه هست آن که نام خوب آن
ز یاد بنده رفته است؟

نه نام یک پرنده، نه چرنده، نه خزنده است
و نام آن، تُک زبان بنده است!

***
چه هست آن که فى‏ المثل
اگر به وقت شام، نام آن برى

تمام سفره ‏ها پر از چلوکباب مى ‏شود
ولى میان شعر من، اگر بیاید، اى دریغ
بدون شبهه، وزن شعر من خراب مى ‏شود!

***
چه هست آن که نام آن
اگر جناح چپ ز دور بشنود،

به سوى آن به شور و شوق مى ‏رود، بُدو بُدو
و در عوض
جناح راست مى‏ خورد تلو تلو؟!

×××
آهان! یادم آمد: «جامعه مدنى!»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1623/%da%86%d9%8a%d8%b3%d8

 



برچسب ها: چیستان!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شعر کوبیسم!::بنده شاعرى هزار پیشه‏ ام(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 01:05 تعداد بازديد : 1008 |

شعر کوبیسم!

 

بنده شاعرى هزار پیشه‏ ام
رفته تا فراخناى تنگ شعر

ریشه‏ ام
بعد از این که آب حیرت از سرم گذشت،
شد هزار توى شعرم اندکى،
آبکى!

***

من کنار بغض سبز گربه‏ ها لمیده ‏ام
از نگاه عنکبوت

شعله غرور چنجه را چشیده‏ ام
گر ندارى ‏اى عمو، به گفته‏ هاى من، یقین
دفتر سروده‏ هاى بنده را بیا ببین!

***
بنده برخلاف وضع ظاهرى که عاجزم
شاعرى مبارزم!

هر ورق ز شعر من
عطر و بوى خون تازه مى‏ دهد

(بالاخص اگر میان کاغذش
- روز عید -
گوشت، از دکان، کسى کند خرید!)

***
من به این زبان و شعر و آب و خاک
عاشقم

در فنون شاعرى – به جان عمه‏ ام -
حاذقم!
لیک خسته‏ام من از مکررات

اصلا این زبان «فینیش!»
«کَن یو اِسپیک انگلیش؟»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1626/%d8%b4%d8%b9%d8/



برچسب ها: شعر کوبیسم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تراژدی شاعر و اتوبوس !: من اینجا شعر ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:25 تعداد بازديد : 831 |

تراژدی شاعر و اتوبوس

 

 

« در سه پرده »

(۱)
من اینجا شعر می گویم
تو آنجا شعر می گویی

خلایق شعر می گویند و ما هم شعرمی گوییم و
بعضی معر می گویند و می خوانند

عجب رویی !
مرا از روح شبنم تاب آهو رنگ سیمابی ملالی نیست،

برای شعر گفتن هم دگر امروزه حالی نیست
من از اعماق گردآلود دودآلود می آیم !

رئیس محترم،
ز فردا، گر اتول یاری کند من زود می آیم !

(۲)

کلامم بوی شلغم ناک احساسی است،
- آبی رنگ-

گلابی را چرا خوردند با گردو، بگویید آی آدمها !
چه تنگ است این طرف، آقا برو یک ذره آنورتر !

چرا هل می دهی جانم ؟!
چه شیرین است سوهان قم ای فریاد !

برادر جان !
چراکفش تو پایم را نمی فهمد ؟ !

چرا له می کنی پای مرا با کفش بی احساس گل مالت !
بزن راننده در را، من رسیدم باز کن در را !

نرو من مانده ام اینجا
الا ای مرد بی انصاف ! وا کن در

به جان مادرت وا کن که دیرم شد !
چرا رفتی ؟ بمان لختی !…

ولی افسوس…
خدایا ! بار الها ! کردگارا ! خالقا ! ربا !

محیطی وحشت آور ناک و دلگیر است و راهی نیست
دگر تا چند فرسخ آن طرف تر ایستگاهی نیست

خداوندا تو می دانی
که آنجا ایستگاهم بود
راهم بود.. !
خدا را شکر در وا شد !

کنون چون برق خارج می شوم تا باز گردم این مسافت را
چه خوشحالم ! ولی ای وای در را بست و پایم ماند !

کجا ای لامروت ؟ پای من مانده است در وا کن
اگر مردی بیا پایین و دعوا کن !

ولی انگار راه افتاد… ای فریاد…
ای بیداد…

(۳)

من اینجا شعر می گویم
دو ماهی رفته از آن روز تاریخی

من اینجا شاد و شنگولم
لبم از خنده لبریز است

هوایی جالب آلود آور انگیز است!
من اینجا خفته ام بر روی تختی نرم و مهتابی

سرم بر بالشی از پشم مرغابی !
عجب خوابی!

کنار تخت من جمعند طفلانم:
ثریا، سوسن و کبری و صغری، مهری و نرگس

حسن، جعفر، علی، محمود و اصغربا زنم لیلا !
چه خوشحالند

که می بینند من فهمیده ام احساس شرم آگین شبدر را !
و بر تخت مریضستان و با این پای مصنوعی

تو پنداری که من با پای سالم شعر می گویم !
عزیزم ! همسرم لیلا !
تو می دانی که من با پای چپ هم شعر خواهم گفت !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2073/%d8%aa%d8%b1%d8



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاییزان…! : هوا سرد است به روى ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:23 تعداد بازديد : 884 |

پاییزان

 

هوا سرد است!
به روى بینى ‏ام از سقف منزل مى‏ چکد باران،

زمین یخ، دست یخ، پا یخ، کمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط کردم اگر هنگام گرما «اوخ و اَخ»کردم

خدایا!
پاک، یخ کردم!

***
چراغى دارم اى یاران
که هر سالى در این ایام بارانى

زمن چیزى عجایب‏ناک و هشت الهفت! مى‏خواهد
چراغم، «نفت»می ‏خواهد!

چراغى مانده از اجداد من باقى
- الا یا ایها الساقى! -

دمش سرد است و آهش گرم
اما حیف، خاموش است!
×××
الا اى مرد نفتى، مرد روغن مال چرکین جامه، در بگشا!
منم، من! مرد سرما خورده بى ‏حال

منم، من! مرد هالوى کوپن‏ دار مشنگ بیخودى خوشحال!
نباشد بشکه‏ ات خالى، زبانم لال!
***
هوا سرد است و جانسوز است
یکى مى‏ گفت:

«روز اول هر سال
نوروز است
- و گرما مى‏ رسد از راه…»

صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز
صد و سى روز طاقت سوز
به فکر نفت باید بود – از امروز!

×××

على از من کتاب و کیف مى ‏خواهد
حسن کفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا!

زنم از من لباس پشمى و زربفت مى‏ خواهد
در این احوال وانفسا
چراغم نفت مى‏ خواهد!

×××

ستایش باد خیاطان ایران را
که ارزانى به ما بیچارگان کردند

تنبان را
مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى
الک، دفتر، سماور، اشک!

یعنى کشک!
خداوندا!
دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است
وزیر نفت و بنزینا!
هوا سرد است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2131/%d9%be%d8%a7%d9



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد