تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
هلا ! آه ای عمو نوروز !::من از آن دورها(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:35 تعداد بازديد : 851 |

هلا ! آه ای عمو نوروز !

 

من از آن دورها دیدم
که می آید به سوی خانه مخلص، « عمو نوروز»

عیالم زیر لب غرید:
« من آخر با چه چیزی می توانم کرد از این مهمان ، پذیرایی؟

نگو : « با قند، با چایی» !
خدا ناکرده، آخر این که از ره می رسد، عید است

و اقدامات او در راستای « آمدن » شایان تمجید است…!
بگو آخر !

بگو من با چه چیزی می توانم کرد از این مهمان، پذیرایی؟… »

 


***

 


عیالا ! چرخ دخل بنده، دارد می کند فس فس
بفرما ! این تو و این عیدی مخلص

بخر با آن
برای خانه، مایحتاج لازم را
مضافاّ هم(!)

لباس عید محمود و پریچهر و سهیلا و کریم و جعفر و مینا و کاظم را !
و ایضاّ میوه و شیرینی و آجیل
و ای زن ! اندکی تعجیل !

****
عیالا ! زندگی زیباست
و این جا منتهای آرزوی مردم دنیاست !
خدا را شکر کن که خانه مان، قطب شمال و آن طرفها نیست !

یکی از دوستان می گفت
که در این وقت سال، آن جا
نمی دانی که می آید عجب سوزی !

ولیکن در عوض – شکر خدا- این جا:
« ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی»

****
عیالم می کند غرغر
و زیر لب،

سخنرانی خود را می کند آغاز، با ترفند
(نجواگونه)

- با یک حالت « خط و نشان »، مانند-
- هلا ! ملا !
من اینجایم

(درون مطبخ خودمان ) بسان شیر
ملاقه تازه، اینجا
لنگه کفش کهنه آنجا، و
کنار دست من، کفگیر !

برایت دارم آشی می پزم با یک وجب روغن !
برای من به جای رهنمود و چاره جویی، شعر می خوانی؟

بکن… عیبی ندارد… بعد از این، از من
اگر خواهی چلومرغ و خورشت سبزی و قیمه،

به صد اطوار می گویم:
« الا یا خیمگی، خیمه… » !

***
دهان را می گشایم من
به قصد پاسخی در خور

- و شاید پاسخ غایی-
که می آید به سویم از هوا، یک لنگه دمپایی !

و از سوی دگر چون تیر
به فرقم می خورد کفگیر !

****
هلا ! آه ای عمو نوروز !
کجا داری می آیی … های ؟ !

پدر جان ! این طرفها قافیه تنگ است
به تعبیر دگر: در خانه مان جنگ است !

نیا نزدیک !
نظر کن پای چشمم را !
بگو اصلاّ

الا ای ناگرفته از کبود چشم من، درسی !
تو بالا غیرتاّ
- این تن بمیرد-
از عیال من نمی ترسی ؟ !

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1144/%da%a9%d8%a8



برچسب ها: هلا ! آه ای عمو نوروز !,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آثار باستانی! ::من و « زیور »(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:31 تعداد بازديد : 819 |

 آثار باستانی!

دو تا کفتر

 نشسته ‏اند روى شاخه ی سدر کهنسالى..

«مهدى اخوان ثالث»

                           **                        

من و « زیور »
- که باشد بنده را همخانه و همسر -

نشسته ایم توی خانه ی زیبای باحالی
و دیگ « آش جو » مان بر سر بار است

و ما را استکانی چای در کار است
غم و رنج و عذاب و غصه در این خانه متروک است
خلاصه، لُبّ مطلب، از قضا، آن سان که می بینی،
حسابی کیفمان کوک است !

اگر زیور به من گوید که: « ملا جان ! »
جوابش می دهم با مهربانی : « جان ملا جان !
من از تو نگسلم تا هست جانی در بدن، پیوند
به جان هشت سر فرزندمان سوگند… ! »

***

- بیا نزدیک، ملاّ جان !
ز پشت پنجره، بنگر خیابان را

بفرما کیست این مردی که می آید ؟
- کدامین مرد، زیور جان ؟ !

- همان مردی که رنگ مرکبش زرد است
همان مردی که شاد و خرم و مسرور

برامان دست می جنباند از آن دور… !
- بلی می بینمش، اما نمی دانم که نامش چیست.

گمان دارم که او بی توش مردی، راه گم کرده است
و شاید باد دیشب، جانب این سمتش آورده است !

- ببین ملا ! عجب خوشحال و شنگول است !
و خورجینش از این جایی که می بینم پر از پول است

گمانم بخت گم گردیده ی ما باشد این موجود فرخ فال
به قول یقنعلی بقال:

« بر آمد عاقبت خورشید اقبال از پس دیفال ! »
- عیال نازنینم، اندکی خاموش

همای بخت و اقبال تو، دارد می تکاند پاچه هایش را !
و دارد می نماید سینه اش را صاف
بیا بشنو، ببین دارد چه می گوید:

***

- هلا ای شهروندانی که بی تزویر و بی ترفند
شکفته روی لب هاتان ز شادی، غنچه ی لبخند

منم، من، شهرداری مرد گلدان مند
منم مرد عوارض گیر خود یاری ستاننده

منم، من، خانه های بی مجوز را، بنا، از بیخ و بن کنده !
منم بیچارگان را درد بی درمان !
منم چونین… منم چونان… !

***

دو روزی رفته از آن روز …

***

من و زیور
نشسته ایم، زیر سایه ی کاج کهنسالی !
و آنک بچه هامان نیز

به بازی، داخل ویرانه های خانه مشغولند
ومن قدری بد احوالم
دلم آن سان که می بینی، دچار رنج و بی صبری است

و چشمانم، کمی تا قسمتی ابری است !
دگر زیور نمی گوید که : « ملا جان ! »
و من دیگر نمی گویم: « بفرما، جان ملا جان ! »

چرا؟ چون خانه مان یاد آور ویرانه های « آتن » و « بلخ » است
و ما اوقاتمان تلخ است !

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/370/%d8%a2%d8%ab



برچسب ها: آثار باستانی,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بزن قدّش!::ای بلوغ مبهم تبدار(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:25 تعداد بازديد : 758 |

بزن قدّش!

 

ای بلوغ مبهم تبدار
ای فراخ جاری انگشتر و سیگار

ای ستیغ پچ پچ پسکوچه های ساکت و نمدار
آنک ای محبوب دلخواهم

بنده این جا، این طرف ، پهلوی درگاهم
و تو را من چشم در راهم«۱»

***
من در این گرما که آدم می زند گه گه
توی آن له له

هیچ گاه اصلاّ نمی خواهم که مثل بعضی آدم ها
توی بنزی شیک و کولردار بنشینم

مرد مردانه
و بیایم کلّه ی ظهری در خانه
و گذارم دست را بر بوق ممتدّش
تا که هر کس بشنود، زیر لبی گوید:
« لعنت حق بر پدر جدّش »

***
بنده از دریا کنار و جنگل و کوه و کمر بیزار می باشد
وقتی آنجا پای آدم می شود از جزر و مد آب دریا خیس
پس چرا باید رود آنجا، مگر بیمار می باشد ؟!

****
من ندارم هیچ اصلاّ جانب سدّ و درخت و قایقش میلی
و پکر می باشم از این چیزها خیلی

مثل مجنون در فراق خانمش لیلی !
چون ندارد هیچ لطفی جز خنک بازی

- و نمی باشد به جان عمه ام این حرفها،
پشت هم اندازی-

و چنین کاری – به سد رفتن – اصولاّ از جهاتی
کار عقلانی نمی باشد
و چرا آدم رود جایی که از سوراخهای آن به آدم آب
می پاشد ؟!

***
گر تو هم مانند من بیزاری از دریاچه و از جزر و از مدّش
و پکر از بنزی و از بوق ممتدّش
و نداری هیچ میلی جانب کوه و کنار و چشمه و سدّش
پس بزن قدّش !

***
پاورقی:
«۱»- توی این قسمت

شعر خود را آب بندی کرده ام بنده
یعنی از اینجا به بعدش ، تازه شعرم رفته تو دنده!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/537/%d8%a8%d8%b2%d9



برچسب ها: بزن قدّش!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاره ترین قسمت دنیا !::کفشهایم کو؟!…(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ... ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:24 تعداد بازديد : 2030 |

پاره ترین قسمت دنیا !

 

کفشهایم کو؟!…


دم در چیزی نیست.
لنگه کفش من اینجاها بود !

زیر اندیشه این جاکفشی !
مادرم شاید دیشب

کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

***
هیچ جایی اثر از کفشم نیست
نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود
کفشستان !

که به اندازه انگشتانم معنی داشت…
پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد
شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت… !

***
نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود…

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد.

« خواب در چشم ترش می شکند »
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود »
دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید!

کفش من می فهمید
که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صفهای دراز.
من در این کله صبح
پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن
و به جایی بروم
که به آن« نانوایی» می گویند !
شاید آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم
… اما نه !
کفشهایم نیست !
کفشهایم… کو ؟!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

 

http://aztanz.ir/1315/%d9%be%d8%a7



برچسب ها: پاره ترین قسمت دنیا !,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
راز سر دیوار::حصار سنگچین دور باغ انگار (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:22 تعداد بازديد : 1334 |

راز سر دیوار

 

حصار سنگچین دور باغ انگار کوهی بود
و من با دوستم – « جعفر »- خطر کردیم

و با حسرت به سوی سر درختی ها نظر کردیم
سپس آب دهان مان را فرو دادیم

و با چشمان پرسشگر ز هم آهسته پرسیدیم
برای رفتن اندر باغ، آیا هیچ راهی نیست؟

سپس گفتیم : آیا باغبان در باغ… ؟
و بعداّ پیش خود گفتیم: گاهی هست، گاهی نیست

***
رفیق من که از من شعر خوان تر بود
کشید آهی و با من گفت:

چنین اندر کتابی خوانده ام که روی یک سنگی
نوشته بود رازی مبهم و مغشوش

و شاید روی این دیوار هم رازی است…
به او گفتم:

« چطوری می شود فهمید رازش چیست؟ »
به من گفت: « اینکه آسان است…

همین حالا
شما قلاب می گیری و مخلص می رود بالا
و هر رازی که آنجا بود می خواند. »

به فکرش آفرین گفتم
شدم شاداب

و کردم پشت بر دیوار و دستان را به هم قلاب
و جعفر رفت بالا روی دست و شانه ها و کله بنده

و من می کردم از خوشحالی و شور و شعف خنده
و جعفر بر سر دیوار مکثی کرد
و از آنجا پرید آهسته اندر باغ
من اندر کوچه ماندم با دهانی از تعجب، باز

و گفتم : های ! جعفر ! های !
برادر جان !
چه رازی بود آنجا، هان ؟ !

و جعفر، آن طرف، با خنده، در حالی که گویا میوه می لمباند
با من گفت:
هلا ملا !
نوشته بود آن بالا

که: هرکس روی دوش دیگران بالا تواند رفت
رود آن سو و تا آن جا که جا دارد، بلمباند
حلالش باد اگر رند است و می تاند !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1479/%d8%b1%-%



برچسب ها: راز سر دیوار,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
چیستان!::بگو چه هست آن (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 01:08 تعداد بازديد : 856 |

چیستان!

 

بگو چه هست آن که نام خوب آن
ز یاد بنده رفته است؟

نه نام یک پرنده، نه چرنده، نه خزنده است
و نام آن، تُک زبان بنده است!

***
چه هست آن که فى‏ المثل
اگر به وقت شام، نام آن برى

تمام سفره ‏ها پر از چلوکباب مى ‏شود
ولى میان شعر من، اگر بیاید، اى دریغ
بدون شبهه، وزن شعر من خراب مى ‏شود!

***
چه هست آن که نام آن
اگر جناح چپ ز دور بشنود،

به سوى آن به شور و شوق مى ‏رود، بُدو بُدو
و در عوض
جناح راست مى‏ خورد تلو تلو؟!

×××
آهان! یادم آمد: «جامعه مدنى!»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1623/%da%86%d9%8a%d8%b3%d8

 



برچسب ها: چیستان!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شعر کوبیسم!::بنده شاعرى هزار پیشه‏ ام(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 01:05 تعداد بازديد : 1008 |

شعر کوبیسم!

 

بنده شاعرى هزار پیشه‏ ام
رفته تا فراخناى تنگ شعر

ریشه‏ ام
بعد از این که آب حیرت از سرم گذشت،
شد هزار توى شعرم اندکى،
آبکى!

***

من کنار بغض سبز گربه‏ ها لمیده ‏ام
از نگاه عنکبوت

شعله غرور چنجه را چشیده‏ ام
گر ندارى ‏اى عمو، به گفته‏ هاى من، یقین
دفتر سروده‏ هاى بنده را بیا ببین!

***
بنده برخلاف وضع ظاهرى که عاجزم
شاعرى مبارزم!

هر ورق ز شعر من
عطر و بوى خون تازه مى‏ دهد

(بالاخص اگر میان کاغذش
- روز عید -
گوشت، از دکان، کسى کند خرید!)

***
من به این زبان و شعر و آب و خاک
عاشقم

در فنون شاعرى – به جان عمه‏ ام -
حاذقم!
لیک خسته‏ام من از مکررات

اصلا این زبان «فینیش!»
«کَن یو اِسپیک انگلیش؟»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1626/%d8%b4%d8%b9%d8/



برچسب ها: شعر کوبیسم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تراژدی شاعر و اتوبوس !: من اینجا شعر ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:25 تعداد بازديد : 831 |

تراژدی شاعر و اتوبوس

 

 

« در سه پرده »

(۱)
من اینجا شعر می گویم
تو آنجا شعر می گویی

خلایق شعر می گویند و ما هم شعرمی گوییم و
بعضی معر می گویند و می خوانند

عجب رویی !
مرا از روح شبنم تاب آهو رنگ سیمابی ملالی نیست،

برای شعر گفتن هم دگر امروزه حالی نیست
من از اعماق گردآلود دودآلود می آیم !

رئیس محترم،
ز فردا، گر اتول یاری کند من زود می آیم !

(۲)

کلامم بوی شلغم ناک احساسی است،
- آبی رنگ-

گلابی را چرا خوردند با گردو، بگویید آی آدمها !
چه تنگ است این طرف، آقا برو یک ذره آنورتر !

چرا هل می دهی جانم ؟!
چه شیرین است سوهان قم ای فریاد !

برادر جان !
چراکفش تو پایم را نمی فهمد ؟ !

چرا له می کنی پای مرا با کفش بی احساس گل مالت !
بزن راننده در را، من رسیدم باز کن در را !

نرو من مانده ام اینجا
الا ای مرد بی انصاف ! وا کن در

به جان مادرت وا کن که دیرم شد !
چرا رفتی ؟ بمان لختی !…

ولی افسوس…
خدایا ! بار الها ! کردگارا ! خالقا ! ربا !

محیطی وحشت آور ناک و دلگیر است و راهی نیست
دگر تا چند فرسخ آن طرف تر ایستگاهی نیست

خداوندا تو می دانی
که آنجا ایستگاهم بود
راهم بود.. !
خدا را شکر در وا شد !

کنون چون برق خارج می شوم تا باز گردم این مسافت را
چه خوشحالم ! ولی ای وای در را بست و پایم ماند !

کجا ای لامروت ؟ پای من مانده است در وا کن
اگر مردی بیا پایین و دعوا کن !

ولی انگار راه افتاد… ای فریاد…
ای بیداد…

(۳)

من اینجا شعر می گویم
دو ماهی رفته از آن روز تاریخی

من اینجا شاد و شنگولم
لبم از خنده لبریز است

هوایی جالب آلود آور انگیز است!
من اینجا خفته ام بر روی تختی نرم و مهتابی

سرم بر بالشی از پشم مرغابی !
عجب خوابی!

کنار تخت من جمعند طفلانم:
ثریا، سوسن و کبری و صغری، مهری و نرگس

حسن، جعفر، علی، محمود و اصغربا زنم لیلا !
چه خوشحالند

که می بینند من فهمیده ام احساس شرم آگین شبدر را !
و بر تخت مریضستان و با این پای مصنوعی

تو پنداری که من با پای سالم شعر می گویم !
عزیزم ! همسرم لیلا !
تو می دانی که من با پای چپ هم شعر خواهم گفت !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2073/%d8%aa%d8%b1%d8



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پاییزان…! : هوا سرد است به روى ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:23 تعداد بازديد : 884 |

پاییزان

 

هوا سرد است!
به روى بینى ‏ام از سقف منزل مى‏ چکد باران،

زمین یخ، دست یخ، پا یخ، کمر یخ، سینه یخ، دل یخ
غلط کردم اگر هنگام گرما «اوخ و اَخ»کردم

خدایا!
پاک، یخ کردم!

***
چراغى دارم اى یاران
که هر سالى در این ایام بارانى

زمن چیزى عجایب‏ناک و هشت الهفت! مى‏خواهد
چراغم، «نفت»می ‏خواهد!

چراغى مانده از اجداد من باقى
- الا یا ایها الساقى! -

دمش سرد است و آهش گرم
اما حیف، خاموش است!
×××
الا اى مرد نفتى، مرد روغن مال چرکین جامه، در بگشا!
منم، من! مرد سرما خورده بى ‏حال

منم، من! مرد هالوى کوپن‏ دار مشنگ بیخودى خوشحال!
نباشد بشکه‏ ات خالى، زبانم لال!
***
هوا سرد است و جانسوز است
یکى مى‏ گفت:

«روز اول هر سال
نوروز است
- و گرما مى‏ رسد از راه…»

صد و سى روز و اندى مانده تا نوروز
صد و سى روز طاقت سوز
به فکر نفت باید بود – از امروز!

×××

على از من کتاب و کیف مى ‏خواهد
حسن کفش و ثریا دامن و مهرى جهاز و اصغرى قاقا!

زنم از من لباس پشمى و زربفت مى‏ خواهد
در این احوال وانفسا
چراغم نفت مى‏ خواهد!

×××

ستایش باد خیاطان ایران را
که ارزانى به ما بیچارگان کردند

تنبان را
مربا، لوله قورى، صنوبر، طبل تو خالى
الک، دفتر، سماور، اشک!

یعنى کشک!
خداوندا!
دلم، غمگین و لرزان است و پر درد است
وزیر نفت و بنزینا!
هوا سرد است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2131/%d9%be%d8%a7%d9



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
صِله : یارى که مرا هست به او حاجت مُبرَم(ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:13 تعداد بازديد : 858 |

این شعر نوشتم که بگیرم صِله از او

**

یارى که مرا هست به او حاجت مُبرَم

 دوشینه درآمد ز دَرَم خوشدل و خرّم

 او دلبرى آموخته چون حضرت حوّا

 من دیده بر او دوخته چون حضرت آدم

 از پیش و پسِ روسرى، آن زلفِ گره گیر

 از قصد، پى جلوه، برون آمده یک کم

 در خوشگلى آن بود که در عالمِ اوهام

 زیباتر از آن را نتوان کرد مجسّم

 از آبِ لب و لوچه من، مى ‏شد بى ‏شک

 با لوله کشى، کرد سه استخر، فراهم

 گفتم که بیا بنشین، اى دلبر و بگذار

 بر زخم جگر سوز من دلشده، مَرهَم

 «در کلبه ما رونق اگر نیست، صفا هست»

 خاگینه و دم پُختک و یَخنى لوبیا هم

 وَر میلِ دِسرِ دارى، اى لعبت شیرین

 در دیگِ سرگاز، مهیا شده شلغم

 بنشین که من اکنون بروم برقى و فى ‏الفور

 از کوچه بگیرم دو – سه تا «پپسى» و «زمزم»

 تا صبح بنوشیم و بگوییم و بخندیم

 همچون عُرفا، بى ‏خبر از آدم و عالَم

 من یکسره صحبت کنم از وضع سیاست

 تو یکسره غیبت کنى از اکرم و اعظم

 گر میلِ جوک تازه کنى، هست دو خروار

 در چنته‏ ام از هر رقمى، قدر مُسلم

 صبح سحر از خانه به محضر بَرَمت زود

 تا شیخ کند ما را تو را همسر و مَحرم

 این خانه یک خواب اجارى، تَهِ «شاپور»

 بهتر بُوَد از وسعت نُه گنبد طارم

 زین پرده زیبا، دو سه تا رَخت توانِ دوخت

 گر زان که تو خیاط شوى کم کم و نَم نَم

 بهر تو خَرَم گالش لاستیکى مرغوب

 ز آنها که لطیف است و جلو بسته و محکم

 چون شکر خدا، هست مرا مال و منالى

 هر جمعه توان کرد در این خانه، پُلو، دَم

 این جاه و جلال از چه کسى یافته‏ ام من؟

 جز حضرت آقاى «محمد على زم»

 آن سرور والا گهر، آن خادمِ فرهنگ

 کاندر خدماتش نبود نقطه مبهم

 در عرصه فرهنگ، نکرده‏ است کسى کار

 چون حضرت ایشان، ز مُکلا و مُعمّم

 ما قطره ناقابل و او بحر محیط است

 در بستر دریا، چه کند قطره شبنم

 آن گاه چه دریا، که اگر هم بچلانیش

 تا خویش نخواهد، به کسى پس ندهد نَم

 وَر میلِ به بخشش کند، از کثرتِ رادى

 اندر قَدَمَش لنگ مى‏ اندازد حاتم

این شعر نوشتم که بگیرم صِله از او

هستم به خدا بنده در این امر، مصمّم

 گر عاید شاعر، صله‏ اى شد که چه بهتر

 ما بنده شکریم، نشد هم، به جهنم!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1590/%d8%a7%d9%8a%

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت