تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
حکایت شراکتى: برآشفته شد مرد ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:10 تعداد بازديد : 717 |

 حکایت شراکتى

 

«سگى پاى صحرانشینى گزید
به خشمى که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دخترى بود خرد

پدر را جفا کرد و تندى نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
***
برآشفته شد مرد صحرانشین
بکرد اندر آن دشت، چندى کمین

شد از دور پیدا، سگ سرفراز
به گوشى بلند و به دمبى دراز

ز جا جست و دمب درازش گرفت
دمر کرد سگ را و گازش گرفت

سگ بى ‏نوا با تنى زخم و زار
ز صحرانشین کرد آخر فرار

بمالید بر زخم پا، پوزه‏ اى
کشید از سر «بى‏ کسى» زوزه‏ اى

بگفتا که: من اهل یک‏رنگى ‏ام
خباثت نشد موجب لنگى‏ ام

مرا رنج از این علت بعدى است
که پنداشتم دوره سعدى است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1705/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9

 



برچسب ها: حکایت شراکتى,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:04 تعداد بازديد : 781 |

مثنوى ملانا!

 حکایت آن مرد کى تأسى از دولت کرد

 در رجوع به حکایت خاتون و کنیز

 **


 گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن!

 تا بگویم قصه آن پیرزن

 بگذر از آن پیرزن تا زین سبق

 قصه‏ اى دیگر بیارم بر ورق

 تا نپندارى که خالى بسته ‏ام

 باز یک مضمون عالى بسته‏ ام

 بود دکاندارى اندر شهر «رى»

 کسب و کارى مى‏ نمود آن نیک پى

 کاسبى مى‏ کرد از راه حلال

 خود ندید او جز زیان و جز ملال

 دید با این زحمت و این دردسر

 کاسبى چیزى ندارد جز ضرر

 دلخور از برنامه بازار شد

 کار و بار او به کلى زار شد

 چون «گران کردن» ز دولت دیده بود

 وان حکایات دگر نشنیده بود،

 جنس هاى خویش را اندر نهان

 کرد با تقلید از دولت، «گران»

 شب مصمم تا که در این راه شد

 صبح فردا، محتسب آگاه شد

 دستبندش زد که: «نفرین بر تو باد

 این چه جرم است و چه ظلم است و فساد

 باعث این کفرورزى کیست، کیست؟

 هین بگو تا این گرانى چیست، چیست؟»

 خواست تا لب واکند آن بینوا

 گفت: «خاموش اى پلید بى‏ حیا!

 تا مصمم گشتى اندر راه کج

 اقتصاد ملک را کردى فلج

 باعث این نابسامانى تویى

 بد تویى، قاتل تویى، جانى تویى

 هست عمرى زیر چنگال توییم

 سیزده سال است، دنبال توییم»

 مرد و زن گشتند گرد آن دو جمع

 همچنان پروانه، گرداگرد شمع

 کوس رسوایى در آفاقش زدند

 خفت و تا مى ‏خورد، شلاقش زدند

 شرح آن شلاق و آن خوف و خطر

 «این زمان بگذار تا وقتى دگر»

 زان عتابش عقده‏ اى در سینه شد

 لنگ لنگان بر در کابینه شد

 گفت یکسر با وزیران ودود

 آنچه در آن روز با او رفته بود

 کاى شما اندر گرانى اوستاد

 «مر مرا تقلیدتان بر باد داد!»

 از شما تقلید کردم، یک نفس

 زان سبب افتاد کارم با عسس

 رونق کار شما در چیست، چیست؟

 این گرانی هاى اصلى، کار کیست؟

 گفت یک تن زان میانه، کاى عمو

 هست رمز کار دولت در کدو

«خلق را تقلیدشان بر باد داد

 اى دو صد لعنت بر این تقلید باد»

 آن که عاقل بود، فهمید این کلام

 بیش از این عرضى ندارم، والسلام

 

 ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1815/%d8%ad%

 

 



برچسب ها: گوش بگشا اى حسام‏ الدین حسن,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کشیدى و نکشیدم! : گذشتى و (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:59 تعداد بازديد : 820 |

از زبان استاد زنده یاد «مهرداد اوستا»

به شاعرى دیگر!

*

کشیدى و نکشیدم

**

گذشتى و نگذشتم، رَمیدى و نَرَمیدم
نهفتى و ننهفتم، چمیدى و نَچَمیدم

تو تا مدارج عالى، به اوج قدرت مالى
پریدى و نپریدم، رسیدى و نرسیدم

مدیح مردم نادان، سرودى و نسرودم
به نعره، چاک گریبان، دریدى و ندریدم

حواله‏ هاى «تویوتا» زمین و خانه و ویلا
گرفتى و نگرفتم، خریدى و نخریدم

به پیشگاه رئیسان، خمیدى و نخمیدم
کنار بادیه لیسان، لمیدى و نلمیدم

کنار دلبر مهر و، شَرا… شَ-… شربت لیمو
نشستى و ننشستم، چشیدى و نچشیدم

ز دوستان قدیمى، ز همدلان صمیمى
گسستى و نگسستم، بُریدى و نبریدم

خُزَ عبلات ادارى، براى تجارى
نوشتى و ننوشتم، دویدى و ندویدم

هزار نکته چون یخ، هزار بَه بَه و بَخ بَخ
پراندى و نپراندم، شنیدى و نشنیدم

تو بر زُغال فلانى، دَمیدى و نَدَمیدم
از آن که افتد و دانى، کشیدى و نکشیدم!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1824/%d9%83%d8%b4%d9%

 

/



برچسب ها: کشیدى و نکشیدم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه اداری : نامه‌ای از من به سوی ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:57 تعداد بازديد : 799 |

نامه اداری

 

نامه‌ای از من به سوی حضرت عالی
صدر مؤید، وزیر کار، «کمالی»

بعد سلام و دعا و عرض ارادت
بعد تعارف حضور حضرت عالی

گر که بپرسی ز حال بنده ی ناچیز
نیست به جز دوری تو، هیچ ملالی

بنده بی‌کار، شد مصدع اوقات
تا بکند عرض احترامی و حالی

زندگی ما تمام، خواب و خیال است
بس که شنیدیم وعده‌های خیالی

گاه پی کار، رفته‌ام سر جالیز
گاه سوی کشتزار گندم و شالی

پیش مدیر فلان اداره که رفتم
گفت که: «بپا به میز بنده نمالی»

چوب خطم از وفور قرض شده پُر
کیسه‌ام از قرض آن و این شده خالی *

کرد ز جیب کُتم معاینه دکتر
گفت شده مبتلا به ضعف ریالی

در صفحات جراید است که دارد
هی رقم اشتغال، رو به تعالی

نامه نوشتم که تا مگر کند از لطف
حضرت والی، عنایتی به موالی

عبد مذنّب مقیم زاویه ، ملّا
“اول اردیبهشت ماه جلالی”

*بعد التحریر:
رفت گرو،دیگ و تاس و چمچه و چنگال
رخت و لباس و لحاف و پشتی و قالی
قاشق و کفگیر و تشت و سیخ و سه پایه
دیزی و بشقاب و کشک ساب سُفالی!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1857/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%

 

 



برچسب ها: نامه اداری,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یک لشکر گدا! : مى‏ رود از هر طرف رقصان ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 9:52 تعداد بازديد : 417 |

یک لشکر گدا!

 

مى‏ رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا!
از دو سویت مى‏ رود، این‏ ور گدا، آن ور گدا!

گر دهى کمتر ز ده تومان حسابت مى ‏رسد
مى ‏کند گردن کلفتى، مى‏ کشد خنجر گدا!

با صداى دلخراشش ضجه مویه مى ‏کند
راستى در ضجه مویه مى‏ کند محشر گدا!

لعن و نفرین مى ‏کند گر قلب او را بشکنى
مى ‏کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا!

بر تو مى ‏چسبد مثال مرد مومن بر ضریح
گر بگویى من ندارم، کى کند باور گدا؟!

هست دایم با خبر از قیمت ارز و طلا
داند از هر شخص دیگر نرخ را بهتر گدا!

گر روى در خانه‏ اش، اطراف شمران یا ونک
دست کم دارد سه تا منشى، دو تا نوکر گدا!

در صف بنزین اگر با او بداخلاقى کنى
مى‏ کند لاستیک ماشین ترا پنچر گدا!

گر گدایان را براى پول در یک صف کنى
صف کشد از شرق رى تا غرب بابلسر گدا!

بهر خارانیدن ران چون برى دستى به جیب
با هیاهو مى ‏رسند از راه، یک لشکر گدا!

خودکفا شد از گدا این شهر و من دارم یقین
مى‏ شود تا سال دیگر صادر از کشور گدا!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1935/%d9%8a%d9%83-%d9%84%d8%b4%d9%83/



برچسب ها: یک لشکر گدا!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:35 تعداد بازديد : 708 |

نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول

 

نامه هاى مرد ذلیل

• نامه اول:

چه حاجتى به قاصد و پست و پیک؟
عیال نازنین، سلام علیک

با خط و نامه هم اگه بتونم
به خدمتت سلام مى رسونم

رفتى و دوریتو بهونه کردم
سلام گرم و عاشقونه کردم

دلت که سرد و خسته بود و غم داشت
سلام گرم و عاشقونه کم داشت

هم آشیون من تو این لونه اى
کفتر جَلد بوم این خونه اى

پرهاتو چیدم که یه وَخ با پرت
پر نکشى پیش پدر مادرت

تو بى خبر رفتى و پر خریدى
تا چشم به هم زدم، یهو پریدى

پرزدى و توخونه کاشتى منو
دلت اومد تنها گذاشتى منو؟

با اینکه تو همین دهات و شهرى
با من دو ماه آزگاره قهرى

نیومد از تو نامه اى، کلامى
نه تو پیام گیرمون، پیامى

بهم ندادى از موارد ذیل
نه آى دى و نه پى ام و نه اى میل

هیچ نمى گى شوهرم الان کجاست؟
تاج سرم، سرورم الان کجاست؟

هیچ نمى گى موهاشو کى مى جوره؟
هیچ نمى گى رخت هاشو کى مى شوره؟

هیچ نمى گى خورد و خوراکش چیه؟
وصله رخت چاک چاکش چیه؟

دورى تو، پاک خل و دیوونم کرد
بیا و پر بزن به خونه برگرد…

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1968/%d9%86%d8

 



برچسب ها: نامه هاى مرد ذلیل/نامه اول,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه های مرد ذلیل/نامه دوم ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:32 تعداد بازديد : 599 |

نامه های مرد ذلیل/نامه دوم 

 

• نامه دوم :


بخون ولى جواب نامه فورى

عیال نازنین من چطورى؟


تنگه دلم براى قیل و قالت

عزیز من، چطوره اصل حالت؟


اون شیر قبلنا، شغالتم نیست

من بمیرم، عین خیالتم نیست


حالا که هیچ، وقتى دوستم داشتى که

محل سگ بهم نمى ذاشتى که


همش مى گفتى: «اومدم اسیرى»

هى متلک، همش بهونه گیرى


جز ویدئو که خونه ی ننه م  بود،

خدا وکیلى تو خونه ت چى کم بود؟


تلخى زندگیت که مثل قند شد

یواش یواش زیر سرت بلند شد


آبى که شد اون دو تا چشم سیات

شدم اسیر چشم و هم چشمیات


با نق نق و غرغر و قهر و آشتى

خونه و زندگى برام نذاشتى


همه ش بکن نکن، همه ش تغیّر

همه ش بدى، همه ش  ستم، همه ش غر


با گریه روزمو به شب رسوندى

تا اینکه جونمو به لب رسوندى


گفتى: «مى رم» اما گرفتم تو رو

اونقده غر زدى که گفتم: «برو…»


•••


عزیز من رفته و برنگشته

ببین عزیز، گذشته ها گذشته


بیا، گذشته گفت وگو نداره

که خونه بى تو رنگ و بو نداره


بیا دوباره چاى تازه دم کن

بساط قیمه و پلو عَلَم کن


بپَز از اون کلوچه نوبرت

براى قند و عسلت، شوهرت


زنى که خوب و پاکه، شوهر مى خواد

خوب مى دونم جونت واسم در میاد


تا نگى عشقو دست کم گرفتم

ویدئومون رو از ننه م گرفتم!


 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1977/%d9%86%d8%a7%d9%85%

 



برچسب ها: نامه های مرد ذلیل/نامه دوم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نامه های مرد ذلیل/نامه سوم :( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:30 تعداد بازديد : 647 |

نامه های مرد ذلیل/نامه سوم

**


التیماتوم دادن مرد ذلیل ، مر همسر را !

• نامه سوم :


زندگى مو جنون گرفته، برگرد

جلو چشامو خون گرفته، برگرد


این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست

انگارى که زبون خوش حالیت نیست


حکم تو شلاقه، اگه قاضى ام

جیک بزنى، به مرگتم راضى ام


مثل یخ، آبت مى کنم ضعیفه

خونه خرابت مى کنم ضعیفه


من نه از او چشم سیات مى ترسم

نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم


هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه

تو زندگى هر چى کشیدم، بسه


این دفه مى خوام نوکتو بچینم

من نخوامت، کیو باید ببینم؟


خانوم شدى پیش یه مشتى فَعله

یابو ورت داشته که یعنى بعله؟


همه ش مى خواى بگم که «بعله قربان»؟

«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟


نذار بگم تو کوچه زیرت کنن

یا آبجى هام خرد و خمیرت کنن


نذار بگم تو رو تو شر بندازن

نذار بگم نسل تو ور بندازن


تا سر شب، خلاصه ختم کلام

خودت میاى یا خبرت، والسلام!


•••


اینها رو من از این و اون شنفتم

اما از این حرفا بهت نگفتم


نوشتمش به خوارى و به خفت

آخه من و حرف خلاف عفت


مى خوام بگم اهل بخیه نیستم

مودبم، مثل بقیه نیستم


خسته شدى، دِ باشه جونم فدات

یه جفت کفش نو خریدم برات


الانه مى فرستمش، روم سیا

جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!


 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2000/%d9%86%d8%



برچسب ها: نامه های مرد ذلیل/نامه سوم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
زایمان…! : ما که در صف از فشار همدگر (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:27 تعداد بازديد : 601 |

 زایمان…!

 

 

ما که در صف از فشار همدگر زائیده ایم
صبحها تا شام و شبها تا سحر زائیده ایم

از فشار جمع مردم بارها با حال زار
در کنار دکّه ی «مشتی صفر» زائیده ایم

گاه بعضی رامیان همدگر زایانده ایم
گاه ما هم در صفی، جایی دگر زائیده ایم

زیرکی می گفت: آنطوری که من کردم حساب
از زن اکبر چاخان هم بیشتر زائیده ایم!

چون که او هر سال می زاید یکی کودک، ولی
ما همین امسال ،صد کاکل به سر زائیده ایم

در همین تهران هزاران بار ،فارغ گشته ایم
غیراز آن طفلان که شاید در سفر زائیده ایم

دوش با من تازه کاری در صف سیگار گفت:
بسکه می کوبندمان، از پشت سر زائیده ایم

گفتمش: عیبی ندارد ای برادر زانکه ما
پیش از اینها در صف قند و شکر زائیده ایم

دیگران در بخشهای زایمان زائیده اند
لیک ،ما در بین مردم، پشت در زائیده ایم

اندرین آشوب و غوغا، جنس کودک شرط نیست
ای که می پرسی که دختر یا پسر زائیده ایم؟

الفرض امروزه دیگر کار ما زائیدن است
گوش شیطان کر، فقط بی درد سر زائیده ایم

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد 

http://aztanz.ir/2177/%d8%b2%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/



برچسب ها: زایمان…!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گهواره کودکان بم : خواب بودند ، خواب می دیدند( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:20 تعداد بازديد : 632 |

 

گهواره ؛برای کودکان معصوم بم

 

**

خواب بودند ، خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ،خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

***

جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و خیال

جمعه : دروازه ای به باغ بهشت

مثل هر هفته باز هم می شد

مشق را عصر روز جمعه نوشت

***

دخترک خفت و دست های پدر

طفل را بین دست و بال گرفت

سر که چرخاند رختخواب پدر

باز هم بوی پرتقال گرفت

***

پیش از این آسمان محبت داشت

به زمین، گرم، عشق می ورزید

تیره شد ارتباط های قدیم

آسمان سرد شد، زمین لرزید

***

خانه … گهواره ، آسمان … مادر

بانگ دیوار و سقف .. لالایی

مردمان … کودکان خواب آلود

بلعجب صحنه ای تماشایی

***

آسمان قصه بلندی داشت

شهر خوابید و قصه شد کوتاه

در « بم » اما چقدر طول کشید

شب یلدای پنجم دی ماه

***

کودکان خفته همچنان معصوم

غافل از سقف روی گرده شان

باد می آمدو ورق می خورد

دفتر مشق خط نخورده شان

***

کودکم … مادرت تشر می زد

منضبط باش و پاک بازی کن

دیگر اینجا کسی مزاحم نیست

تا دلت خواست ، خاک بازی کن

***

نخلبانان شهر بم امسال

رطب ختم خویش می چیدند

کودکان گرم رخوتی شیرین

خواب بودند و خواب می دیدند

***

خواب بودندو خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ، خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/143/%da%af%d9%87%d9



برچسب ها: گهواره ؛برای کودکان معصوم بم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت