تبلیغات اینترنتیclose
حکایت شراکتى: برآشفته شد مرد ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
حکایت شراکتى: برآشفته شد مرد ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:10 تعداد بازديد : 710 |

 حکایت شراکتى

 

«سگى پاى صحرانشینى گزید
به خشمى که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دخترى بود خرد

پدر را جفا کرد و تندى نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟»
***
برآشفته شد مرد صحرانشین
بکرد اندر آن دشت، چندى کمین

شد از دور پیدا، سگ سرفراز
به گوشى بلند و به دمبى دراز

ز جا جست و دمب درازش گرفت
دمر کرد سگ را و گازش گرفت

سگ بى ‏نوا با تنى زخم و زار
ز صحرانشین کرد آخر فرار

بمالید بر زخم پا، پوزه‏ اى
کشید از سر «بى‏ کسى» زوزه‏ اى

بگفتا که: من اهل یک‏رنگى ‏ام
خباثت نشد موجب لنگى‏ ام

مرا رنج از این علت بعدى است
که پنداشتم دوره سعدى است!

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1705/%d8%ad%d9%83%d8%a7%d9

 



برچسب ها: حکایت شراکتى,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت