تبلیغات اینترنتیclose
راز سر دیوار::حصار سنگچین دور باغ انگار (ابوالفضل زرویی نصر آباد)
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
راز سر دیوار::حصار سنگچین دور باغ انگار (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( شعر نو و طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردين 1392 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:22 تعداد بازديد : 1325 |

راز سر دیوار

 

حصار سنگچین دور باغ انگار کوهی بود
و من با دوستم – « جعفر »- خطر کردیم

و با حسرت به سوی سر درختی ها نظر کردیم
سپس آب دهان مان را فرو دادیم

و با چشمان پرسشگر ز هم آهسته پرسیدیم
برای رفتن اندر باغ، آیا هیچ راهی نیست؟

سپس گفتیم : آیا باغبان در باغ… ؟
و بعداّ پیش خود گفتیم: گاهی هست، گاهی نیست

***
رفیق من که از من شعر خوان تر بود
کشید آهی و با من گفت:

چنین اندر کتابی خوانده ام که روی یک سنگی
نوشته بود رازی مبهم و مغشوش

و شاید روی این دیوار هم رازی است…
به او گفتم:

« چطوری می شود فهمید رازش چیست؟ »
به من گفت: « اینکه آسان است…

همین حالا
شما قلاب می گیری و مخلص می رود بالا
و هر رازی که آنجا بود می خواند. »

به فکرش آفرین گفتم
شدم شاداب

و کردم پشت بر دیوار و دستان را به هم قلاب
و جعفر رفت بالا روی دست و شانه ها و کله بنده

و من می کردم از خوشحالی و شور و شعف خنده
و جعفر بر سر دیوار مکثی کرد
و از آنجا پرید آهسته اندر باغ
من اندر کوچه ماندم با دهانی از تعجب، باز

و گفتم : های ! جعفر ! های !
برادر جان !
چه رازی بود آنجا، هان ؟ !

و جعفر، آن طرف، با خنده، در حالی که گویا میوه می لمباند
با من گفت:
هلا ملا !
نوشته بود آن بالا

که: هرکس روی دوش دیگران بالا تواند رفت
رود آن سو و تا آن جا که جا دارد، بلمباند
حلالش باد اگر رند است و می تاند !

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/1479/%d8%b1%-%



برچسب ها: راز سر دیوار,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت