تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( ابوالفضل زرویی نصر آباد)
شعر و ادب طنز پارسی
نامه های مرد ذلیل/نامه سوم :( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:30 تعداد بازديد : 647 |

نامه های مرد ذلیل/نامه سوم

**


التیماتوم دادن مرد ذلیل ، مر همسر را !

• نامه سوم :


زندگى مو جنون گرفته، برگرد

جلو چشامو خون گرفته، برگرد


این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست

انگارى که زبون خوش حالیت نیست


حکم تو شلاقه، اگه قاضى ام

جیک بزنى، به مرگتم راضى ام


مثل یخ، آبت مى کنم ضعیفه

خونه خرابت مى کنم ضعیفه


من نه از او چشم سیات مى ترسم

نه از ننه ت، نه از بابات مى ترسم


هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه

تو زندگى هر چى کشیدم، بسه


این دفه مى خوام نوکتو بچینم

من نخوامت، کیو باید ببینم؟


خانوم شدى پیش یه مشتى فَعله

یابو ورت داشته که یعنى بعله؟


همه ش مى خواى بگم که «بعله قربان»؟

«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟


نذار بگم تو کوچه زیرت کنن

یا آبجى هام خرد و خمیرت کنن


نذار بگم تو رو تو شر بندازن

نذار بگم نسل تو ور بندازن


تا سر شب، خلاصه ختم کلام

خودت میاى یا خبرت، والسلام!


•••


اینها رو من از این و اون شنفتم

اما از این حرفا بهت نگفتم


نوشتمش به خوارى و به خفت

آخه من و حرف خلاف عفت


مى خوام بگم اهل بخیه نیستم

مودبم، مثل بقیه نیستم


خسته شدى، دِ باشه جونم فدات

یه جفت کفش نو خریدم برات


الانه مى فرستمش، روم سیا

جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!


 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2000/%d9%86%d8%



برچسب ها: نامه های مرد ذلیل/نامه سوم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
زایمان…! : ما که در صف از فشار همدگر (ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار کلاسیک طنز, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:27 تعداد بازديد : 601 |

 زایمان…!

 

 

ما که در صف از فشار همدگر زائیده ایم
صبحها تا شام و شبها تا سحر زائیده ایم

از فشار جمع مردم بارها با حال زار
در کنار دکّه ی «مشتی صفر» زائیده ایم

گاه بعضی رامیان همدگر زایانده ایم
گاه ما هم در صفی، جایی دگر زائیده ایم

زیرکی می گفت: آنطوری که من کردم حساب
از زن اکبر چاخان هم بیشتر زائیده ایم!

چون که او هر سال می زاید یکی کودک، ولی
ما همین امسال ،صد کاکل به سر زائیده ایم

در همین تهران هزاران بار ،فارغ گشته ایم
غیراز آن طفلان که شاید در سفر زائیده ایم

دوش با من تازه کاری در صف سیگار گفت:
بسکه می کوبندمان، از پشت سر زائیده ایم

گفتمش: عیبی ندارد ای برادر زانکه ما
پیش از اینها در صف قند و شکر زائیده ایم

دیگران در بخشهای زایمان زائیده اند
لیک ،ما در بین مردم، پشت در زائیده ایم

اندرین آشوب و غوغا، جنس کودک شرط نیست
ای که می پرسی که دختر یا پسر زائیده ایم؟

الفرض امروزه دیگر کار ما زائیدن است
گوش شیطان کر، فقط بی درد سر زائیده ایم

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد 

http://aztanz.ir/2177/%d8%b2%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86/



برچسب ها: زایمان…!,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گهواره کودکان بم : خواب بودند ، خواب می دیدند( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:20 تعداد بازديد : 632 |

 

گهواره ؛برای کودکان معصوم بم

 

**

خواب بودند ، خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ،خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

***

جمعه :تعطیل ، جمعه :خواب و خیال

جمعه : دروازه ای به باغ بهشت

مثل هر هفته باز هم می شد

مشق را عصر روز جمعه نوشت

***

دخترک خفت و دست های پدر

طفل را بین دست و بال گرفت

سر که چرخاند رختخواب پدر

باز هم بوی پرتقال گرفت

***

پیش از این آسمان محبت داشت

به زمین، گرم، عشق می ورزید

تیره شد ارتباط های قدیم

آسمان سرد شد، زمین لرزید

***

خانه … گهواره ، آسمان … مادر

بانگ دیوار و سقف .. لالایی

مردمان … کودکان خواب آلود

بلعجب صحنه ای تماشایی

***

آسمان قصه بلندی داشت

شهر خوابید و قصه شد کوتاه

در « بم » اما چقدر طول کشید

شب یلدای پنجم دی ماه

***

کودکان خفته همچنان معصوم

غافل از سقف روی گرده شان

باد می آمدو ورق می خورد

دفتر مشق خط نخورده شان

***

کودکم … مادرت تشر می زد

منضبط باش و پاک بازی کن

دیگر اینجا کسی مزاحم نیست

تا دلت خواست ، خاک بازی کن

***

نخلبانان شهر بم امسال

رطب ختم خویش می چیدند

کودکان گرم رخوتی شیرین

خواب بودند و خواب می دیدند

***

خواب بودندو خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح ، خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/143/%da%af%d9%87%d9



برچسب ها: گهواره ؛برای کودکان معصوم بم,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حضرت مادر: بانو، شما چقدر لطیفید، ( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:16 تعداد بازديد : 572 |

 شعری در وصف حضرت مادر

امروز سالروز فوت مادر ابوالفضل زرویی نصرآباد است.
شعری در وصف حضرت مادر (س):

**

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید

گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست

کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید

کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست

ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید

دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟

ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید

ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم

سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید

لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟

ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید

از ابروانمان گره بسته وا کنید

بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید

آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود

نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید

پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید

بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

 

 

 ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2039/%d8%b4%d8%b9%d8



برچسب ها: شعری در وصف حضرت مادر,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
در وجود گرم و مهربان مرد( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:14 تعداد بازديد : 670 |

 

در بدرقه دوستم قیصر امین پور

 

درد، درد، درد، درد

در وجود گرم و مهربان مرد

خانه کرد

مرد مهربان از این هوای سرد

خسته بود

درد را بهانه کرد

****

آه، آه ، آه ، آه

باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:

- ای دریغ آن که رفت ….

- ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه

دوستان نیمه راه

****

رود، رود، رود، رود

رود گریه جماعت کبود

در فراق آن که رفت

در عزای آن که بود

«دیر مانده‌ام در این سرا… » ولی شما ، عزیز

«ناگهان چه قدر زود…»

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

سه شنبه ۸ آبان ماه ۱۳۸۶

 

 http://aztanz.ir/2222/%d8%af



برچسب ها: در بدرقه دوستم قیصر امین پور,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دست : شراره می‌کشدم آتش از قلم در( ابوالفضل زرویی نصر آباد) ( اشعار , )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 اسفند 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 8:12 تعداد بازديد : 679 |

 دست


تقدیم به خاک پای علم‌دار کربلا

 

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست
***
به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

 

 

ابوالفضل زرویی نصر آباد

http://aztanz.ir/2238/%d8%af%d8%b3%d8%aa-2/



برچسب ها: تقدیم به خاک پای علم‌دار کربلا,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد